|
هر چه می خواهد دل تنگم می گم!!!
|
|
|
|
||||
|
امروز: -پسر: سلام خانوم.ببخشید می خواستم اگه میشه بیشتر با هم آشنا بشیم. -دختر: نه آقا اشتباه گرفتی.برو پی کارت. (این دیالوگ تا چند روز ادامه دارد!) چند روز بعد: -پسر: خانوم به خدا من قصد مزاحمت ندارم.فقط قصدم آشنایی بیشتره. - دختر: باشه بابا.بیا ببینم چی می گی! ۲هفته بعد: -پسر: عزیزم توی همین مدت کم احساس می کنم خیلی بهت عادت کردم و دوست دارم. -دختر: مطمئنی؟ ولی فکر نمی کنی ۱کم واسه این حرف زود باشه؟ ۱ماه بعد: پسر: عزیزم عاشقتم. دختر: منم عاشقتم عزیزم.از ته دل دوست دارم. ۱ماه و ۲ هفته بعد: دختر: تو همه دنیای منی.فقط تورو می خوام. پسر: تو هم دنیای منی عزیزم.کاش آخرش مال هم بشیم. ۲ماه بعد: پسر: دوست دارم عزیزم.واقعا بهتر از تو واسه من پیدا نمیشه. دختر: ممنون! پسر: همین؟ دختر: آره.مگه چیه؟! پسر: هیچی. ۲ماه و ۲ هفته بعد: پسر: دوست دارم. دختر: ولی من دوست ندارم. پسر: چرا؟ دختر: خوب دوست ندارم دیگه.همه چیز که دلیل نمی خواد. پسر: تو که به من می گفتی عاشقمی.حالا چی شده که اینجوری می گی؟ دختر: بابا من توی این مدت خیلی فکر کردم.به این نتیجه رسیدم که ما به درد هم نمی خوریم.تو خیلی بچه ای.من نمی تونم با تو بسازم. پسر: من بچه ام؟چطور اون موقعی که بهم می گفتی عاشقتمو دوست دارم بچه نبودم حالا ۱دفعه بچه شدم؟ دختر: همینه دیگه.وقتی میگم بچه ای واسه همینه.بچه ای دیگه نمی فهمی من چی میگم! پسر: آخه چه ربطی داره؟ دختر: همین که گفتم.برو پی زندگیت.من همینم که هستم.باید بری یکی دیگه رو پیدا کنی.من به درد تو نمی خورم.خداحافظ! و پسر مات و مبهوت می ماند.نمی دونه چه گناهی کرده که عاشق شده.
پ.ن:این حرفها واقعیه چون روزی ده هزار بار داره اتفاق میفته.حالا به نظر شما مقصر این وسط کیه؟دختر یا پسر؟ ممنون می شم جواب بدین تا نظراتتون رو بدونم. پیروز و رها باشید
+
نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آقای نخست وزیر سلام اخیرا شنیده ام که زده ای توی مایه های رکب زدن و شیطنت! من تا قبل از این فکر می کردم شیطان بزرگ کس دیگری است و حالا فهمیده ام تو از او هم شیطان تری کلک! از شخصیت تو خیلی خوشم می آید.استعداد بسیار زیادی در سر کار گذاشتن دیگران آن هم در سطح وسیع داری! شنیده ام که یک زمانی کشورت حامی مصر بود اما تا فهمید اسرائیل می خواهد به مصر حمله کند کلهم اجمعین بساطش را جمع کرد و مصر را تخلیه کرد.یکبار هم که اخیرا وقتی فهمیدی آمریکا می خواهد به کشور صدام خدا بیامرز حمله کند فرار را بر قرار ترجیح دادی و آن بنده خدا را به آن روز انداختی.بسیار کارهای نیکویی است.اگر تو نبودی که آن صدام ملعون از بین نمی رفت.از شخصیت مرموز تو خیلی خوشم می آید.چهره ات نشان دهنده درون مرموز تو است.کلا از آدم هایی مثل تو خوشم می آید. راستی شنیده ام که قول و قرارهایی درباره چیزی به نام نیروگاه داده بودی و حالا زده ای زیرش.احسنت به تو! خیلی با این کارهایت حال می کنم.اصولا می گویند انسان های این تیپی در زندگی موفق ترند و مثال بارزش تو هستی.به نظرم چند تای دیگر از این نمونه ها اجرا کن.مثلا قول بده که ۱شب شام بیایی خانه ما تا ما کلی تدارک ببینیم و خرج کنیم بعد ساعت ۸ شب زنگ بزن و بگو که نمی آیی!و این کار را چندین بار تکرار کن و ما هم قول می دهیم که هر دفعه بیشتر از دفعه قبل سر کار برویم.چه کنیم دیگر؟ساده ایم.بازی قشنگی می شود.می توانیم آنرا در فهرست بازیهای دنیای امروز جا بیاندازیم. آقای نخست وزیر شنیده ام که شما قهرمان جودو هستید.همانطور که می دانید چندی پیش یک تیم جودوی کشور ما بوسیله هواپیمای ساخت کشور شما دود شد و رفت هوا!از شما درخواست می کنم خودتان به ایران تشریف بیاورید و یک تنه جور آن تیم را بکشید.البته آنها نوجوان بودند اما ما می توانیم با دست کاری شناسنامه تان شما را به جای یک نوجوان به مسابقات غالب کنیم چون در این کار تبحر خاصی داریم! هزار ماشاالله بزنم به تخته خوب مانده اید کسی نمی فهمد که شما سنتان بالاتر است! همینطور که دارم می نویسم احساس می کنم راه نفسم بند آمده است. بی زحمت این پوتینت را از روی گردن من بردار و بگذار راحت حقایق را بنویسم. من ... (حقیقت تلخ است. نویسنده به دیار باقی شتافت!!!) پیروز و رها باشید
+
نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آقای قالیباف سلام بگذار در همین ابتدا گله ای از تو بکنم.آقا محمد باقر تو فکر کرده ای فقط خودت دکتری که هرجا می روی و هرکاری می کنی به اسمت یک پیشوند دکتر هم اضافه می کنند؟مگر نمی دانی کسان دیگری هم در این مملکت هستند که دکتر اند و کارشناس در همه امور که بسیار هم بیشتر از تو خدمت می کنند.مثلا یکی از مهمترین آنها رئیس جمهورمان است.تو چطور می توانی خدمات او را در این ۴سال نادیده بگیری و بروی در یک جلسه خصوصی در مشهد پشت سر او حرف بزنی؟فکر کردی مثلا فرستادن ۵/۱۸ میلیارد دلار پول از طریق مرز یک کشور به کشور دیگر کار آسانی است؟مطمئن باش که اگر تو بودی عمرا نمی توانستی این کار را انجام دهی! تو شهردار تهران شده ای.اما می دانی در این چند سال که شهردار شده ای چه کارهایی کرده ای؟اگر نمی دانی بخوان تا بگویم: تو تمام خیابان های شهر تهران را آسفالت کردی.آخر حیف نیست پول این مردم را بگذاری و آسفالت برایشان بریزی؟! تو در زمستان روی یخ و برفها نمک پاشیدی تا مردم لیز نخورند.آخر به چه قیمتی؟به قیمت خراب شدن تکه ای از آسفالت؟مگر ندیدی که رئیس جمهور از این کار تو انتقاد کرد و گفت که پاشیدن نمک باعث خراب شدن آسفالت می شود؟سلامت آسفالت مهم تر است یا مردم؟! آقای شهردار تو در طی دوران مسئولیتت چند پارک بزرگ و سینمای شیک افتتاح کردی.آخر برای چه؟برای اینکه جوانان بیایند در این پارکها با یکدیگر قرار بگذارند و با هم به سینما بروند و زبانم لال حرفهای عاشقانه رد و بدل کنند؟مگر ندیدی که جناب آقای رئیس جمهور چند شب پیش گفت که می توانیم به جای اینکه همه مردگان را در بهشت زهرا خاک کنیم در نقاط مختلف اطراف تهران قبرستان بسازیم و آنها را تبدیل به یک مرکز فرهنگی و تفریحی کنیم؟فاتحه خواندن برای مردگان ثواب دارد یا بیرون رفتن با ...؟!!! آقای شهردار فکر می کنی با افتتاح برج میلاد خیلی افتخار بزرگی بدست آورده ای؟مگر نمی دانستی که این برج از دیدگاه آقای رئیس جمهور یک غول بتنی بود که باید خراب می شد؟پس چرا ساخت آنرا ادامه دادی؟فقط برای اینکه به جهانیان بگویی مهندسان ما هم می توانند؟آخر حیف نیست پول مردم را خرج این سوسول بازی ها کنیم؟!!! آقای شهردار تو به من بگو.در طی این مدت چند کیلومتر خط مترو افتتاح کرده ای؟فکر کردی ۷۵کیلومتر عدد خیلی بزرگی است؟تازه آقای رئیس جمهور که می گفت ۱۵ کیلومتر.من فکر می کنم حرف او درست است نه چیزی که خودم به چشم خودم دیده ام! وقتی که مترو از دست پسر آن آقا در آمد و به دست رئیس جمهور گل افتاد می فهمی که می شود در هر سال چقدر مترو افتتاح کرد!تازه گله می کنی که چرا دولت به تو پول نمی دهد.اما آقای رئیس جمهور چند شب پیش توطئه تو را خنثی کرد.او ما را آگاه کرد که نه تنها دولت به تو بدهکار نیست بلکه این تو هستی که بابت اقساط وام هایی که از بانکها برای توسعه مترو گرفته ای به دولت بدهکاری!!! آقای شهردار راه اندازی خطوط اتوبوس های پرسرعت کار ساده ای است.تو ساده ترین راه را انتخاب کرده ای.اگر مونوریل می ساختی می دیدی که گرچه چند سال طول می کشد تا ساخته شود اما بسیار شیک تر از اتوبوس است! ای قالیباف! تو شبها از رفتگران زحمت کش کار می کشی تا صبح ها خیابان ها و کوچه ها را تمیز تحویل مردم بدهند؟خوب دند مردم نرم آشغال در خیابان نریزند!این بر ضد حقوق بشر است که تو یک بنده خدا را تا صبح بیدار نگه داری.به نظرم باید برای انجام این کار در دادگاه محاکمه شوی. آقا محمد باقر! تو تابستان ها در پارک های تهران سامانه نشاط راه انداختی.که چه؟! که مردم بیایند و بنشینند و آهنگ و لهو و لعب گوش کنند و ببینند؟! این که شادی نیست.اگر توانستی دل آنها را به حالت روحانی ببری هنر کرده ای.شادی که چیز خوبی نیست!از پس این شادی ها هزار مفسده ممکن است بیرون بیاید.تو هیچ می دانی که اگر حتی ۱نفر در اثر آهنگهای آن سامانه های نشاط اندکی قر در کمرش ایجاد شود تو گناه کرده ای؟! آقای قالیباف.به نظرت بهتر نبود می رفتی در همان شهر مشهد می نشستی و در خانه تان قالی می بافتی؟! به نظرت بهتر نبود اجازه می دادی همه کارها را خود کارشناسان امر انجام دهند؟مگر چه عیبی داشت که یک رئیس جمهور شهردار هم باشد به طور همزمان؟در این دوران که همه چند شغله اند به رئیس جمهور بیچاره نیامده که دو شغل کوچک داشته باشد؟!!! در پایان باید بگویم که نباید فکر کنی که خیلی کارهای مهمی انجام داده ای.اگر هم بخواهی به کاری افتخار کنی شاید افتتاح تونل توحید بتواند گزینه مناسبی باشد آن هم فقط چون رئیس جمهور گفت که کار خوبی است و به مردم کمک می کند!امیدوارم که آن روز برسد که واقعا برای مردم این شهر بزرگ کاری انجام دهی. موفق باشی
پ.ن: من به عنوان یک تهرانی در همین جا اعلام می کنم که باعث افتخار من است که شخصی چون دکتر قالیباف شهردار شهر من است و طی این چند سال کارهایی کرده که چهره تهران به کلی عوض شده.و متاسفم که بعضی ها چشم دیدن این کارها را ندارند.ای کاش همه مسئولان مانند ایشان کارهای مردم را پیش می بردند.انوقت دیگر هیچ مشکلی در این کشور نبود. پیروز و رها باشید
+
نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هنگام اعلام نتايج آخر ترم است و شما مي بينيد كه مشروط شده ايد.بسيار ناراحت به خانه برمي گرديد و تا شب با هيچكس صحبت نمي كنيد.هنگام خواب فكر و خيال لحظه اي شما را تنها نمي گذارد.سرانجام تصميم مي گيريد از اين به بعد درس ها را با جديت دنبال كنيد تا ديگر از اين اتفاقات برايتان نيفتد. خوابتان مي رود و خواب مي بينيد كه جلوي سردر دانشگاه منتظر تاكسي ايستاده ايد.يك برگ كاغذ كه در دستان شماست جلب توجه مي كند .و قتي دقت مي كنيد مي فهميد كه اين مدرك فارغ التحصيلي است كه به نام شما چاپ شده به همراه پرونده دوران دانشجويي.بسيار تعجب مي كنيد اما چون مي دانيد داريد خواب مي بينيد به زودي تعجبتان فروكش مي كند! خيابان را نگاه مي كنيد اما دريغ از يك تاكسي. ناگهان يك خودروي مدل بالاي مشكي رنگ جلوي پاي شما توقف مي كند و راننده مي گويد : آقاي مهندس لطفا سوار شويد. شما بسيار خوشحال مي شويد از اينكه از شما به عنوان يك مهندس خواسته شده سوار چنان خودروي گران قيمتي شويد.پس فورا سوار مي شويد! راننده به شما مي گويد كه داريد به محل پروژه سد مي رويد.شما توجهي نمي كنيد چون مي دانيد كه همه اينها خواب است و مي خواهيد تا جايي كه مي شود از اين خواب خوب استفاده كنيد.در داشبورد را باز مي كنيد و يك گوشي بسيار جديد و گران قيمت نيز آنجا مي بينيد.همیشه آرزودی داشتن همچین گوشی را داشته اید.آنرا بر مي داريد و راننده به شما مي گويد كه ديروز آنرا در ماشين جا گذاشته ايد.سريع به قسمت بازي هاي آن مي رويد و مشغول بازي مي شويد! سرانجام به محل پروژه مي رسيد.به محض پياده شدن فردي جلو مي آيد و پس از عرض ادب از شما مي خواهد به سوالاتي كه در حين اجراي كار پيش آمده پاسخ دهيد.پس از پرسيدن چند سوال، شما از اينكه هيچ جوابي نداريد عصباني مي شويد و از آنجا كه مي دانيد در حال ديدن خواب هستيد، مدركي كه در دستتان بود را به همراه پرونده جلوي همه پاره مي كنيد و مي گوييد كه اصلا مهندس نيستيد.در همين حين از خواب مي پريد و از اين بابت بسيار خوشحاليد. صبح كه از خانه بيرون مي رويد در كنار پياده رو يك فالگير را می بینید. جلو مي رويد و از او مي خواهيد كه فال شما را بگيرد. او كف دست شما را مي بيند و همه جرياناتي كه در خواب براي شما اتفاق افتاده را مو به مو و درست تعريف مي كند و مي گويد خوابي كه شما ديده ايد تعبير مي شود.اما شما به حرف های او اعتنایی نمی کنید و می گویید که اصلا به این چیزها اعتقاد ندارید. ترم بعدي دانشگاه شروع مي شود و در اولين روزي كه به دانشگاه مي رويد مشاهده مي كنيد كه روي بورد دانشكده اسم شما را زده اند تا هر چه سريعتر به مديريت دانشكده مراجعه كنيد.تعجب مي كنيد.براي رفع كنجكاوي همان موقع به جاي رفتن سر كلاس به اتاق مدير دانشكده مي رويد. وقتي وارد مي شويد و او شما را مي شناسد ناگهان هر چه از دهانش در مي آيد به شما مي گويد.شما كه بهت زده شده ايد دليل را جويا مي شويد.او مي گويد كه بعد از ترم گذشته خواب ديده شما خودتان را به جاي او جا زده ايد و با استفاده از عنوان او سوء استفاده هايي كرده ايد و بعد وقتي او پيش يك فالگير رفته به او گفته كه خوابش تعبير مي شود و او زماني فهميده حرف فالگير درست است كه وقتي به قسمت بازي هاي گوشي اش رفته متوجه شده كه همه آنها از اول شروع مي شود و ديگر از مرحله يكي مانده به آخر كه او رفته بوده شروع نمي شوند!و براي اينكه ادامه خواب نيز تعبير نشود تصميم به اخراج شما گرفته و پرونده تان را همانطور كه خودتان در خواب پاره كرده بوديد جلوي چشمانتان پاره مي كند.شما بسيار ناراحت مي شويد و ديگر تا آخر عمرتان نمي خوابيد!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قرار است آخر هفته به همراه چند تا از دوستانتان به مسافرت شمال بروید.مسئولیت هماهنگ کردن کارها با شماست.ویلا ندارید اما یک نفر را می شناسید که در چالوس سرایدار یک ویلاست.با او تماس می گیرید و او هم می گوید که برای آخر هفته صاحب ویلا آنجا نیست و شما می توانید به آنجا بروید.حالا باید با دوستان تماس بگیرید تا هر کسی بخشی از نیازهای سفر را فراهم کند.شما ۴ نفر هستید و هنوز ۱نفر دیگر را هم می توانید با خود ببرید.ناگهان یاد یکی از دوستان جدیدتان می افتید که به تازگی با او در محل کار آشنا شده اید.اسمش قلی است.پسر بسیار خوبی است و البته بسیار مرموز که از دار دنیا فقط یک مادر پیر و بیمار دارد.شما با او تماس می گیرید و می گویید که او هم همراه شما به سفر بیاید.اول او قبول نمی کند چون می خواهد پیش مادرش باشد.اما شما چون دلتان می خواهد شخصیت او را بیشتر بشناسید به او اصرار می کنید و او هم بالاخره قبول می کند. همه چیز برای سفر آماده می شود و شما حرکت می کنید.به چالوس می رسید و به محل ویلا می روید.اما سرایدار می گوید که صاحب ویلا ناگهان امروز تماس گرفته که می خواهد بیاید و شما نمی توانید آنجا بمانید.با خودتان فکر می کنید که حالا به کجا بروید.از طرفی هم می خواهید که پول پای اجاره ویلا ندهید! سرایدار به شما می گوید که یک ویلای تقریبا متروکه در کنار دریا سراغ دارد که سالهاست بدون صاحب افتاده و کسی داخل آن نمی رود.اما اگر کمی به سر و وضعش برسید جای خوبی برای ماندن شما حداقل برای ۲شب است.شما می دانید که این بهتر از هیچی است.به محل آن ویلا می روید.ویلا یک سری عیب و یک سری محسنات دارد. از عیب هایش می توان به شکسته بودن شیشه ها و از محسناتش می توان به ساحل اختصاصی و مکان دنج و خلوتش اشاره کرد.شما هم که ۵نفر آدم مجرد هستید پس می توان محسناتش را به عیب هایش ترجیح داد!!! شومینه را روشن می کنید.شیشه های شکسته را با پلاستیک می پوشانید. و با کمی نظافت حالا شما صاحب یک ویلای خوب و تقریبا بزرگ هستید. قلی بسیار کم حرف است.شما دائما با او شوخی می کنید تا در جمع جا بیفتد.اما اصلا نمی خواهد که با شما قاطی شود.اما به خودتان قول می دهید که هر طوری شده او را وارد جمع کنید.شب که می شود یک بازی پانتومیم راه می اندازید و در گوش او می گویید که پانتومیم یک ضرب المثل را بازی کند.بالاخره کمی خودمانی تر می شود و با شما خو می گیرد. الان صبح شده و شما در محوطه جلوی ویلا دارید با دوستانتان والیبال بازی می کنید.قلی هم کنار دریا قدم می زند و با موبایلش صحبت می کند. پس از مدتی که بازی می کنید و خسته می شوید و می خواهید استراحت کنید متوجه می شوید که قلی نیست.مطمئنید که داخل ویلا نشده چون شما داشتید جلوی در ورودی بازی می کردید.حتما وارد دریا شده تا شنا کند.داخل آب را نگاه می کنید اما اثری از او نیست.خیلی نگران می شوید.دریا هم مواج است.ناگهان یکی از دوستانتان فریاد می زند که دارد یک چیزی شبیه بدن انسان که در قسمت های دوردست روی آب شناور است می بیند که اتفاقا دستش هم بالاست.حتما قلی است که دارد غرق می شود و درخواست کمک می کند.لباستان را در می آورید و به داخل آب می پرید.خوشبختانه شنایتان خوب است.با داد و فریاد دوستانتان چند نفر از مردم محلی هم به کمک شما می آیند.در دلتان اظطراب بسیاری دارید.دائم فریاد می زنید: قلی دووم بیار من دارم میام. به هر زحمتی شده خودتان را به او می رسانید.اما نمی توانید صحنه ای را که دارید می بینید باور کنید.شما این همه زحمت کشیده اید و شنا کردید اما چیزی که برای رسیدن به آن تلاش کردید فقط یک تنه درخت است که اتفاقا یک شاخه هم دارد و دوستتان شاخه را به جای دست قلی دیده! در دلتان چند فحش اساسی به دوستتان می دهید! حالا دیگر مطمئن می شوید که قلی غرق شده. ای کاش در این دریای مواج هوای شنا کردن به سرش نمی زد. حالتان خیلی گرفته است.همه ناراحتید و ناباورانه از ساحل به دریای نامرد نگاه می کنید.حالا جواب مادر پیر قلی را چه می خواهید بدهید؟ شما پسر او را به زور به این مسافرت کشاندید و حالا او از دست رفته.یعنی اگر مادرش بفهمد چه حالی می شود؟نمی توانید خودتان را ببخشید چون همه تقصیرها گردن شماست.با دوستانتان لب ساحل نشسته اید و گریه می کنید.چاره ای نیست باید با پلیس تماس بگیرید.به یکی از دوستانتان می گویید که برود و از داخل ویلا گوشی شما را بیاورد.اما او هم حال و روز چندان خوبی ندارد و به یکی از افراد محلی که آنجا ایستاده می گوید.شما از دست او ناراحت می شوید که چرا این کار را به یک غریبه واگذار می کند و سر او فریاد می کشید.دعوایتان می شود.به قصد کشت به جان یکدیگر می افتید و همدیگر را لت و پار می کنید.بقیه شما را از هم جدا می کنند اما حال هر دویتان وخیم است.دوستانتان شما را به درمانگاهی که همان نزدیکی هاست می رسانند.مشکل قلی کم بود این مشکل هم اضافه شده است. هر دقیقه ای که می گذرد هزار بار به خودتان لعنت می فرستید که ای کاش اصلا به این مسافرت نیامده بودید.خلاصه وقتی حالتان بهتر شده خودتان از درمانگاه بیرون می زنید و به طرف ویلا می روید.یکی از دوستانتان را می بینید که جلوی در ویلا روی پله نشسته و زانوی غم بغل گرفته.حالا شما می خواهید که او را دلداری دهید.به او می گویید که حالا اتفاقی است که افتاده و با غصه خوردن نمی شود کاری کرد.اما او با شنیدن این حرف بغضش می ترکد و می زند زیر گریه.شما تعجب می کنید که چطور او که اصلا قلی را نمی شناخته اینطور به خاطر غرق شدن او گریه می کند.به او می گویید که تو که اصلا قلی را نمی شناختی چرا داری اینجوری گریه می کنی و او می گوید:«کاش می شناختمش.اگه می شناختمش که اصلا باهاش نمی اومدم مسافرت.تو آدمی رو که هنوز خودت هم نمی شناسی واسه چی میاری شمال؟یادته اون موقع از دوستمون خواستی که گوشیتو از توی ویلا بیاره؟» شما می گویید:«آره چطور مگه؟» و او ادامه می دهید: « بیا برو توی ویلا ببین گوشیتو پیدا می کنی؟» شما که فکر می کنید او شما را سر کار گذاشته یک فحش هم به او می دهید و وارد ویلا می شوید تا گوشیتان را بر دارید اما با صحنه ای روبرو می شوید که نمی توانید آنرا باور کنید. ویلا کاملا تمیز و عاری از هرگونه وسایلی است که شما با خودتان از تهران آورده بودید!بله آقای قلی یک سارق حرفه ای بوده و شما خبر نداشته اید.همه زندگیتان را با خودش برده حتی لباسهایتان را!حالاست که در هر دقیقه هزار بار آرزو می کنید که ای کاش در دریا غرق شده بود! گور پدر مادر پیرش که همچین پسری تربیت کرده!!! نکته:ببخشید اگه ۱کم طولانی شد.هیجان دادن به داستان نیازمند زیاد نوشتنه!و اگر هم هیجان زیاد نباشه آخر داستان که می خواهید ضد حال بخورید بهتون نمی چسبه!!! پیروز و رها باشید
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در ادامه خواب های گذشته خواب می بینم که ساعت ۶صبح است و من دارم برای دیدن روزنامه چاپ شده به چاپخانه مي روم.خیلی شوق و ذوق دارم که هر چه زودتر ببینم ثمره کار من و همکارانم چه شده.ناگهان فکری به سرم می زند. به نظرم بد نیست اگر همکارانم را هم به چاپخانه ببرم تا چاپ اولین نسخه روزنامه را(البته به سردبیری من) جشن بگیریم. موبایلم را از جیبم بیرون می آورم تا به GHOST زنگ بزنم. اما خانم بدصدايي پشت گوشي مي گويد كه دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد! حتما هنوز خوابيده.اين بشر خيلي تنبل است.اگر مي دانستم اصلا استخدامش نمي كردم.تازه هنوز استخدام نشده از من حقوق هم مي خواست! حالا وقتي ببينمش حقوقي بهش بدهم كه حالش جا بيايد!!! خوب اينكه نبود بايد با ثمين تماس بگيرم. اينبار خانم خوش صدايي از پشت گوشي مي گويد:در حال حاضر مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد! اي بابا . ثمين ديگه چرا در دسترس نيست؟نكنه امروز شبكه هاي موبايل به هم ريخته و من خبر ندارم.شايدم خانوم تشريف بردن كوهي جنگلي جايي كه در دسترس نيستند! حالا كه ديگر كسي نمانده.شماره شايلين را هم كه ندارم.اي گل بگيرن در اين روزنامه رو كه ۴تا كارمند بيشتر نداره كه اونها هم يا خوابند يا رفته اند پي تفريح! پس مجبورم خودم تنهايي به چاپخانه بروم. حالا رسيده ام دم در چاپخانه.به نظرم درش بسته است! كمي بيشتر دقت مي كنم.در پلمپ شده است!!! كم كم دارد حس هاي بدي به من دست مي دهد.يعني چه شده؟ اينجا كه ديشب باز بود.خودم با مديرش صحبت كردم. در مي زنم.كسي نيست كه جواب بدهد.ناگهان دستي از پشت شانه مرا مي گيرد و مرا نود درجه مي چرخاند. - سلام.آقاي رها؟ اي واي.خاك بر سرم شد.اين برادر از آن برادر هاي عزيز است! من كه زبانم بند آمده به زور سعي مي كنم زبانم را در دهانم بچرخانم: - بـ ... بـ... بله. ببخشيد.شما؟ - شما با من تشريف بياوريد همه چيز معلوم مي شود. اي خدا.من مي دانستم آن همه استرس بي خودي نبوده.حتما ۱گندي به بار آمده كه حالا من به اين وضعيت افتاده ام.از اول هم مي دانستم كه نمي شود به اين همكاران عزيز! اطمينان كرد! اي كاش ديروز مطالب را قبل از فرستادن خوانده بودم.راستي ۱چيز ديگر را فراموش كرده بودم. امروز روز ۱۳ آبان است.۱۳ عدد نحسي است.من اصلا يادم نبود.اي كاش روزنامه را در چنين روزي چاپ نكرده بودم. از برادر عزيز علت دستگيري ام را جويا مي شوم(حتما فهميده ايد كه دستگير شده ام ديگر،نه؟!) - آقاي برادر حالا مگه چي شده كه منو داريد با خودتون مي بريد؟ او از داخل داشبورد ماشين ۱سري كاغذ در مي آورد و به من مي دهد.اين كاغذها آشنا به نظر مي آيند.اين كه روزنامه من است.اما چرا همه صفحه ها سفيدند؟! - ببخشيد آقاي برادر، چرا اينا سفيد چاپ شده؟ - خوب سفيد سفيد هم كه نيست.۱صفحه اش واسه حفظ آبروتون چاپ شده.فكر مي كنم صفحه اقتصادي باشه! - چي؟!!! صفحه اقتصادي؟ اون كه قرار بود سفيد چاپ بشه؟! مطلب از كجا اومده توش؟ - ببين عزيز برادر، ما خودمون اين كاره ايم.شما نمي خواد ما رو سياه كني.ما خودمون مگه مرديم؟مطلب نداشته؟ خوب ما نوشتيم عزيز! من كه دارم از تعجب شاخ در مي آورم اين سوال در ذهنم مي آيد: - خوب حالا بقيه چرا سفيد چاپ شده اند؟ - اونم ساده است عزيز دل برادر! اونا مطلب داشته؟ ما سانسورش كرديم. به همين راحتي. - سانسور؟! چرا سانسور؟ مگه چي بوده توش؟ - يعني تو كه سردبيري نمي دوني چي بوده توش؟ - خوب چرا.ولي چيز بدي نبوده تا اونجايي كه من ديدم(الكي گفتم.من كه چيزي نديدم!) و او باز هم در داشبورد را باز مي كند و يك سري كاغذ ديگر به من مي دهد. - بيا.اينم اصل روزنامه ات.البته اينم بگم كه فقط همين ۱نسخه چاپ شده ها.بقيه اش رو ما جلوشو گرفتيم! - بله.شما لطف فرمودين! من با دقت به صفحات روزنامه نگاه مي كنم.واااااااااااااااي! خداي من.اينها ديگه چيه؟ تيتر صفحه كودكان: ما كودكان سبز پيش دبستاني غنچه هاي سبز اميد هستيم!(به همراه ۱سري بچه كوچولو كه لباس فرم سبز پوشيده اند) تيتر صفحه خانواده: مصرف چاي سبز براي تمدد اعصاب مفيد است(توضيحش اينه كه تمدد اعصاب موجب حفظ بنيان هاي خانواده ميشه!!!) تيتر صفحه سياسي : (اين ديگه خدائيش سبزه!) ۱۳ آبان سبز است! تيتر صفحه هنري: جومونگ به ايران آمد(حتما مي پرسيد خوب مشكل اين كجاست ديگه؟بايد خدمتتون عرض كنم كه عكس ضميه مربوط به آقاي جومونگ است كه در يك قسمت از فيلم لباس سبز پوشيده!) تيتر صفحه ورزشي: سبز پوشان همدان روي نوار پيروزي! صفحه اقتصادي هم كه قرار بود خالي باشد. و همينطور هم هست البته. من ديگر زياده عرضي ندارم.اين همكاران عزيز بنده را به فنا دادند.گفتم چرا صبح اول صبح در دسترس نبودند ها.آنها هم به فنا رفته اند حتما! حالا از خواب مي پرم.واي اينجا چقدر تاريك است.پس از كمي فكر يادم مي آيد كه ديشب در سلول انفرادي خوابم برده بود و الان بيدار شدم.راستي امروز چندم است؟ من كه تقويم ندارم.حساب روز ها و ماه ها هم از دستم در رفته.چون ۳ماه است كه اينجا هستم.اما به گمانم كسي در خواب به من گفت كه سيزده آبان است! يعني آن بيرون چه خبر است؟! خدا به خير كند.من ديگر نمي خوابم.من بيدار خواهم ماند. پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خواب می بینم که همچنان دارم برای پیدا کردن مسئول صفحه اقتصادی فکر می کنم.نمی خواهم کسی را که در این زمینه اطلاعاتی ندارد مسئول کنم.برای همین به ذهنم می رسد که فعلا و تا یکی دو روز که بتوانم فرد مورد نظر را پیدا کنم بهتر است که صفحه اقتصادی را سفید چاپ کنیم و الکی بگوییم که مطالبش چون توسط دادستانی توقیف شده قابل چاپ نبوده!این بهترین کاری است که می شود موقتا انجام داد.تازه کلی هم سر و صدا می کند.کسی چه می فهمد؟ کلی هم مشتری پیدا می کنیم که می خواهند ببینند ما در صفحه اقتصادی چه می نویسیم که دادستانی آنرا توقیف کرده بوده. خوب این هم از راه حل کوتاه مدت برای این کار.به ساعتم نگاه می اندازم.ساعت ۱۲ است.به به! وقت ناهار و نماز است. می شود به بهانه این دو کار دو ساعت کار را تعطیل کرد! می خواهم برای خوردن غذا آماده بشوم که ناگهان کسی در می زند. - بله؟ بفرمائید. در باز می شود.ثمین خانوم است. - سلام آقای سردبیر.من مطالب خودمو برای صفحه کودکان و همچنین صفحه خانواده آماده کردم.آوردم اینجا تا شما بخونید و نظر بدید. - حتما می خوای کامنت بذارم.نه؟!!! - (با خنده می گوید) اگه بشه که خیلی خوبه.فقط خواهشا خصوصی نباشه که دیگه خسته شدم!!! - باشه.حتما.شما اینا رو بذار روی میز بنده.من می خونمشون. - خیلی ممنون کاغذ هایش را می گذارد روی میز و می رود.من فعلا حوصله خواندن آنها را ندارم!(اگه بفهمه که منو می کشه!) فعلا وقت خوردن غذا و نماز است!!! می خواهم اولین لقمه را بخورم که باز هم کسی در می زند. - بفرمائید. ایندفعه نوبت GHOST است. - سلام آقاي سردبير.من مطالبو آوردم كه بخونيد و ايشالا بره واسه چاپ! (چه خوش خيال!) - لطف كردي.بذارشون روي ميز تا بخونم. او هم كاغذهايش را مي گذارد روي ميز و مي رود.اگر گذاشتند ما يك لقمه غذا بخوريم! بالاخره غذا خوردن تمام مي شود.حالا وقت خواندن مطالب دوستان است.مي خواهم مطالب ثمين را بخوانم كه تلفن زنگ مي زند. - سلام آقاي سردبير.خوب هستين؟ - سلام.ببخشيد شما؟ - ديگه ما رو نمي شناسي ديگه؟ عجب دوره زمونه اي شده.بابا منم علي.رفيق دوران دانشگاه. - به به علي جان چطوري؟چي شده يادي از ما كردي؟ ... و اين مكالمه ساعتي به طول انجاميد تا وقت اداري به پايان رسيد!ناگهان به ساعتم نگاه انداختم و فهميدم كه بايد مطالب را براي تنظيم صفحه و چاپ به چاپخانه بفرستيم.اما من كه هنوز اين مطالب را نخوانده ام.حالا بايد چكار كنم؟ اما من به بچه ها اعتماد دارم.مطمئنم كه كار خودشان را به خوبي انجام داده اند.راستي شايلين هم بوسيله اينترنت مطالبش را برايم فرستاده.اما فرصت نكرده ام فايلش را باز كنم.حتما او هم مطالب و عكس هاي جالب و كاملي فرستاده.آنرا هم همراه با اينها و مطالب ورزشي كه خودم از صبح جمع و جور كرده ام بايد بفرستم چاپخانه.خيلي استرس دارم.يعني مشكلي پيش نمي آيد؟انشاالله كه نمي آيد(اين جمله معروف ما ايراني هاست!). خلاصه مطالب براي چاپ به چاپخانه مي رود.آيا روزنامه فروش خوبي خواهد داشت؟ ادامه اين خواب براي فردا شب! پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خواب می بینم که دارم وارد ساختمان شیک و باکلاسی می شوم.آسانسور هست اما از پله ها می روم.طبقه اول واحد ۲.در نیمه باز است.وارد می شوم. ۱خانم جلو می آید و سلام می کند. - سلام آقای سردبیر.خوب هستین؟! - سلام.ببخشید شما؟! -آقای سردبیر من ثمین هستم.احتمالا اسمم برایتان آشناست اما خودم همین دیروز اینجا استخدام شدم. من می فهمم که در خواب مثلا سردبیر ۱روزنامه ام.اتفاقا نسخه هایی از روزنامه روی میز است.نگاهم به آنها می افتد.اسمش درست معلوم نیست اما هر چه هست سبز نیست.چون اگر سبز بود الان من اینجا نبودم!!! -آقای سردبیر ببخشید.به نظر شما من توی کدوم بخش باید فعالیت کنم؟ من که حواسم کاملا پیش روزنامه است سرم را بالا می گیرم تا جواب ثمین را بدهم: - بله؟ آهان! خوب با شناختی که بنده از شما دارم.و با توجه به روحیه حساس شما.پیشنهاد می کنم که توی ویژه نامه کودکان و یا صفحه خانواده و اجتماع باشید.حالا دیگه تصمیم با خودتونه. - آهان.بله.خیلی ممنون. این را می گوید و می رود.من به سمت اتاقی که روی در آن عنوان سردبیر نوشته شده می روم.می خواهم در را باز کنم که شخصی از پشت دستش را روی شانه ام می گذارد. - سلام آقای پویا یا رها! چطوری؟ من او را می شناسم.او GHOST است. - سلام روح عزيز! چطوري پسر؟ تو بالاخره برگشتي؟ چي شده كه هنوز زنده اي؟!چطور از اوين يا كهريزك سر در نيووردي؟! - راستش قول دادم كه فعاليتهامو در چارچوب قوانين كشور انجام بدم و در حقيقت من ديگه واقعا متنبه شدم.برادران دلسوز با من خيلي صحبت كردند و مرا نصيحت نمودند!الانم اومدم اينجا تا اگه اجازه بدين با هم همكار بشيم. - خيلي خوبه.بيا بريم توي اتاق تا بيشتر صحبت كنيم. من و GHOST وارد اتاق مي شويم.پس از صحبت هاي فراوان به اين نتيجه مي رسيم كه از اين به بعد او با ما در صفحه سياسي همكاري كند و البته او هم قول داد كه كاري نكند كه پس فردا و پس از چاپ يك شماره ما خود را در حضور قاضي ببينيم!!! او از اتاق خارج مي شود.تلفن زنگ مي خورد. - سلام.بفرمائيد. - سلام آقاي رها. من از انجمن وبلاگ نويسان سبز... من اجازه نمي دهم ادامه بدهد و سريع تلفن را قطع مي كنم! حوصله دردسر ندارم.حالا كه ما اومديم توي كار روزنامه هم اين وبلاگ نويس ها مارو ول نمي كنند! اما تلفن دوباره زنگ مي خورد. - بله بفرمائيد؟ - آقا چرا قطع مي كني؟ داشتم حرف مي زدم. - خانوم من حوصله دردسر ندارم. وبلاگ خودتو بستن مي خواي روزنامه ما رو هم به تعطيلي بكشوني؟! - نه آقا.اين حرفا چيه؟مگه شما گذاشتي من حرف بزنم؟ بنده از انجمن وبلاگ نويسان سبزي پاك كن مزاحمتون مي شم! مي خواستم ببينم سبزي چيزي نداريد بديد به ما واستون پاك كنيم؟ - به حق چيزاي نشنيده.ببين اين وبلاگ با بچه هاي مردم چه كرده!شنيده بودم كسب درآمد از طريق وبلاگ.اما اينجوريشو ديگه نديده بودم. - خوب حالا كه ديدي.داري يا نه؟ -چي؟! -اي بابا.سبزي ديگه. - نه خير خانوم.خداحافظ. و گوشي را قطع مي كنم.واقعا دارم شاخ در مي آورم.عجب دوره و زمانه اي شده واقعا.حالا بايد به كارهاي روزنامه برسم.مسئولان دو صفحه مشخص شدند.مانده مسئولان صفحات ورزشي و اقتصادي و هنري.انتخاب كردن افراد لايق براي اين مسئوليت ها كار سختي است.به فكر فرو مي روم.بالاخره اسم 1نفر براي صفحه هنري به ذهنم مي رسد و او كسي نيست به جز shaylin. احتمالا اگر صفحه هنري را به او بسپارم فروش روزنامه بالا خواهد رفت.چون او معدن مطلب و عكس درباره انواع و اقسام هنرپيشه هاي كره اي و ژاپني و چيني و ... است.مخصوصا جومونگ كه من ارادت خاصي به او دارم!بايد براي دعوت به همكاري برايش در وبلاگ عزيزش كامنت بگذارم. خوب اين مشكل كه حل شد.مانده دو نفر ديگر.هر چه فكر مي كنم براي صفحات اقتصادي و ورزشي شخص خاصي به ذهنم نمي رسد.اما كم كم به اين فكر مي افتم كه حتما هم لازم نيست كه مسئول كاري در آن كار سررشته داشته باشد.مهم اين است كه ما با هم همدل باشيم!اين جمله ها را قبلا شنيده ام و حس مي كنم كه خيلي به كار مي آيد مخصوصا اگر آدم متخصص دم دست نباشد!!! فكر مي كنم خودم از پس صفحه ورزشي بر بيايم. اما جرات ندارم پا توي كفش اقتصاد بكنم.يعني مسئول اين صفحه چي كسي است؟در همين فكرم كه ناگهان از خواب مي پرم.پس ادامه خواب باشد براي فردا شب! اين خواب ادامه دارد! در ضمن دوستان عزیز این جناب آقای GHOST دچار فيلتر زدگي شدند اما الان در اين آدرس به فعاليت خودشون ادامه ميدن : (http://shadow-1992.blogfa.com) پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
صبح جمعه از خواب بیدار می شوید و به گوشی تان نگاه می اندازید.دوستان متعددی پیامکی برای شما ارسال کرده اند با این محتوا :«تلویزیون رو روشن کن بزن شبکه خبر!» شما تعجب می کنید.یعنی چه اتفاقی افتاده؟ آیا زلزله آمده و شما نفهمیده اید؟ آیا کودتا شده و شما نمی دانید؟! آیا جنگ شده و شما خبر ندارید؟ از فرط هیجان نمی دانید که چه کنید.سریع به سمت تلویزیون می روید تا آنرا روشن کنید.اما متاسفانه برق قطع شده. این بدترین اتفاق ممکن در این شرایط است.می خواهید از دوستانتان جریان را جویا شوید.اما گوشی تان هم آنتن ندارد. کم کم شک می کنید که نکند واقعا جنگ شده باشد.حتما دکل های مخابرات و صدا و سیما مورد حمله قرار گرفته اند و منهدم شده اند. تلفن منزل هم که به دلیل پرداخت نشدن قبض قطع است! حالا به فکر پناه گرفتن می افتید.اگر همین الان یک موشک آمد و صاف خورد وسط اتاق شما چه؟! اما بعد از اینکه به خودتان مسلط می شوید تصمیم می گیرید از خانه بیرون بروید تا ببینید آیا خبری هست یا نه.اما هیچکس در خیابان نیست.همه مغازه ها هم تعطیل اند.این بی خبری بیشتر نگرانتان می کند.حتما اعلام شده که قرار است حمله نظامی صورت بگیرد و شما خبر نداشته اید.همه اش تقصیر این صهیونیسم نامرد است!بالاخره زهر خودش را ریخت! سریعا به خانه بر می گردید تا اسناد و مدارک و اموال مهم و با ارزشتان را جمع آوری کنید که اگر آژیر خطر به صدا در آمد سریع به همراه آنها در جایی امن پناه بگیرید.در همین حین یادتان می افتد که وصیت نامه ای تنظیم کنید.چیزی برای بخشش ندارید اما تا دلتان بخواهد بدهی دارید! بالاخره ۱نفر باید پس از مرگ شما آنها را پرداخت کند دیگر!پس نوشتن وصیت نامه واجب است. ناگهان به یاد عزیزی می افتید که خیلی دوستش داشته اید اما او با نادیده گرفتن شما تنهایتان گذاشته بود.دلتان می خواهد برای آخرین بار صدای او را بشنوید اما حیف که همه وسایل ارتباطی قطع است. تنها کاری که می توانید بکنید این است که یک گوشه بنشینید و منتظر آژیر خطر باشید.خوشبختانه آب و گاز هنوز قطع نشده.اما پس از اندکی فکر متوجه می شوید که قطع نبودن گاز می تواند چه بلایی سر شما بیاورد! سریع از خانه خارج می شوید تا محلی امن برای پناه گرفتن پیدا کنید.در حال دویدن و جستجو کردن هستید که به پارک محله می رسید.ناگهان یک نفر را می بینید که در پارک در حال ورزش کردن است.از طرفی در دلتان به او می خندید که بی خبر از همه جا آمده و دارد در پارک ورزش می کند و از طرفی دیگر هم خوشحالید چون بالاخره یک نفر را غیر از خودتان در خیابان دیده اید.سریع به طرف او می دوید و به محض اینکه می خواهید با او صحبت کنید او با جملاتش شما را از همه چیز مطلع می کند: سلام.تو هم مثل منی؟ من از اولش هم از این یارو بدم میومد.۱بار هم ندیدمش.خوشحالم که تو هم مثل من نرفتی فرودگاه به استقبالش.البته میگن شبکه خبر هم داشته به صورت مستقیم مراسم ورودش را نشون می داده.همه رفتن فرودگاه که اونو ببینن.انگار فقط منو تو هستیم که از این جومونگ متنفریم! دمت گرم!!! پ.ن: برادر یا خواهر عزیزم قطع بودن برق و آنتن نداشتن موبایل که در ایران یک امر عادی است.چرا انقدر ترسیدی آخه؟!!! پیروز و رها باشید
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام خدمت بلاگفای عزیز ای بلاگفا پدری هستم ۵۵ ساله و بازنشسته که صاحب دو فرزندم.یک دختر و یک پسر.پسرم ۲۵ سال دارد و شاغل است و دخترم ۲۱ ساله است و دانشجو.همه چیز در خانواده ما به خوبی و خوشی می گذشت تا اینکه تو سر و کله ات پیدا شد.خدا از آن رفیق ناباب پسرم نگذرد که فرزندان مرا با تو آشنا کرد!الان چند ماهی است که تو زندگی ما را به هم ریخته ای.اولین بار که از تو ضربه خوردیم مربوط می شود به ۳ماه قبل که پسرم به دلیل فعالیت سیاسی در وبلاگهای تو روانه زندان اوین شد.در آن مدت بسیار رنج و مرارت کشیدیم و البته خودش هم رنج های زیادی را تحمل کرد که نمی توانم آنها را در این نامه ذکر کنم! پس از یکماه بی خبری بالاخره او آزاد شد.از آن موقع به بعد تو را بوسید و کنار گذاشت و دیگر به طرف تو هم نیامد.ما نیز از این بابت خوشحال بودیم اما غافل از اینکه حالا نوبت دخترمان است که به سمت تو بیاید.من به محض اینکه موضوع را فهمیدم او را تنبیه کردم اما او گفت که وبلاگش مثل وبلاگ برادرش نیست و فقط برای دل خودش می نویسد.من که چیزی از این مسخره بازی ها سر در نمی آورم به پسرم گفتم تا صحت این گفته او را جویا شود و او هم تایید کرد که وبلاگ خواهرش بی خطر است! در ابتدا همه چیز عادی بود.اما پس از چندی متوجه شدم که وقتی بعد از ظهر ها از سر کار به خانه می آیم دخترم در خانه نیست و پس از مدتی فهمیدم که او در خانه هست اما از بس سرگرم آن وبلاگ لعنتی است که برای سلام کردن به من هم از اتاقش بیرون نمی آید.کارش به جایی رسیده بود که شام و نهارش را هم باید همراه با وبلاگ نویسی اش می خورد! من واقعا از این بابت ناراحت بودم چون می دانستم که این جریان به روابط خانوادگی ما ضربه می زند.چند باری به او تذکر دادم اما بی فایده بود.تا اینکه ۱روز قبض تلفن آمد.من بعد از دیدن مبلغ قبض دچار سکته قلبی شدم و چند روزی را در بیمارستان سپری کردم.این مبلغ برای تلفن خانه ما بی سابقه بود.۱۵۰ هزار تومان برای ۲ماه! حالا قبض موبایلش بماند که بعد از به راه انداختن این وبلاگ دو برابر شده بود!!! من یک بازنشسته ام.مگر چقدر حقوق می گیرم؟ خودت که می دانی قبل از انتخابات اخیر حقوق ما افزایش یافت اما الان که دوباره کم شده چه؟! من برای آنکه دیگر این قضایا ادامه نیابد کلا تصمیم گرفتم که تلفن منزل را قطع کنم.البته این را هم باید بگویم که من اینکار را نکردم چون مخابرات عزیز زحمت اینکار را کشید! حالا دیگر از آن جو بد موجود در خانه رها شده ام.روزها به سر کار می روم و بعد از ظهر ها هم به کافی نت!در آنجا وبلاگم را آپ می کنم و به بچه ها سر می زنم.به همسرم هم گفته ام که اضافه کاری می کنم.واقعا چه چیز جالبی است این وبلاگ.خدا خیرت دهد ای بلاگفا! یادم باشد آدرس وبلاگم را با کامنت خصوصی برایت بگذارم. پیروز و رها باشی خدانگهدار
+
نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام خدمت دوستان عزیز مطلبی که از نظرتان خواهد گذاشت یک تست خودشناسی است برای اینکه شما بتوانید شخصیت خود را بهتر بشناسید.لطفا به همه سوالات به ترتیب پاسخ دهید و پس از ارسال پاسخ های خود به صورت کامنت منتظر باشید تا شخصیت شما را بعدا در قالب یک کامنت خصوصی به اطلاعتان برسانم! ۱- با یک نفر بر سر یک موضوع سیاسی اختلاف دارید ... الف) عمرا از نظرم کوتاه نمی آیم. حتی اگر حق با من نباشد! ب) چون دوستش دارم حرفش را قبول می کنم ج)بحث سیاسی نداریم اصلا. من با هیچکس از این بحثا نمی کنم.پدر و مادر ندارد! د) بستگی دارد چه کسی باشد. اگر عضو بسیج بود حتما حرف او درست است!!! ۲- قرار است مطلبی مخصوص فرد خاصی در وبلاگتان بگذارید ... الف) من مطلب خاص برای کسی نمی ذارم.من متعلق به همه هستم! ب) حتما فراموش خواهم کرد ج) سعی می کنم بهترین را بنویسم تا خوشش بیاید د) اگر او هم برای من در وبلاگش مطلب گذاشت من هم این کار را می کنم وگرنه که اصلا! ۳- شخصی که شما دوستش دارید برای شما کار مهمی انجام می دهد اما شما به او ضدحال می زنید... الف)خوب چیکار کنم الان؟ این جمله سوالی بود یا خبری؟! ب) حتما حقش بوده ج) من اهل منت کشی نیستم.اگر خیلی ناراحت است او هم به من ضدحال بزند اگر جرات دارد! د) حتما از دلش در می آورم و منتش را هم می کشم ۴- اگر بدانید که کسی مطالب وبلاگ شما را دوست دارد چه می کنید؟ الف) اگر می شد بازدید را پولی کرد خیلی خوب بود ب) از آن به بعد دیر به دیر آپ می کنم تا توی کف بماند! ج) تند تند آپ می کنم تا او خوشحال شود د) آخه وبلاگ من چیه که کسی دوسش داشته باشه؟!ما از این شانسا نداریم!!! ۵- نظر شما درباره بلاگفا چیست؟ الف) می گویند بیماری خطرناکی است! ب) خوب است اما اگر زمانش را بیشتر کنند بهتر است ج) خیلی خوب است چون باعث آشنایی های فراوان می شود! د) ۱زمانی صفحه اش باز می شد اما الان ۳ماه است که صفحه را باز کرده ام اما هنوز بالا نیامده! ۶- کسی می خواهد از طریق کامنت خصوصی با شما درد و دل کند ... الف) چرا کامنت خصوصی؟ پس موبایلو واسه چی ساختن؟!!! ب) مشکلی نیست فقط به شرطی که قصدش فقط درد و دل باشد! ج) با جون و دل می پذیرم.البته این را هم بگویم که اگر جنس مخالف بود!!! د) من از این شانسا ندارم! چند بار باید بگم؟! ۷- ویژگی بارز وبلاگ نویسی چیست؟ الف) وجود نعمتی به نام کامنت خصوصی! ب) آدم کلی رفیق و دوست و [...] عزیز پیدا می کند! ج) من وبلاگ نویس نیستم. اهل این قرطی بازی ها هم نیستم! د) من که از این وبلاگ جز هدر دادن وقت ویژگی دیگری ندیدم ۸- کدامیک را شرط لازم و اولیه برای داشتن وبلاگ می دانید؟ الف) وجود کامنت های خصوصی زیاد! ب) داشتن سواد! ج) تنها بودن!!! د) ADSL و وقت آزاد فراوان! ۹- در وبلاگتان كامنتي مشاهده مي كنيد كه در انتهاي آن نوشته شده : پيروز و رها باشيد ... الف) باز اين يارو اينجا بوده! سريع پاكش مي كنم! ب) آخ جون رها اينجا بوده! ج) تا وقتي كه فكر مي كردم نويسنده اين كامنت دختر است خوشحال مي شدم اما الان ... د) تا وقتي كه فكر مي كردم نويسنده اين كامنت دختر است ناراحت بودم اما الان كه فهميدم پسر است... ۱۰- از اينكه وقت خود را با اين تست هدر داديد چه احساسي داريد؟!!! الف) .... ب) .... ج).... د).... * نكته: تمام گزينه هاي سوال ۱۰ به دليل محتويات زشت و بي ادبانه سانسور شد!!! پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز یک قرار مهم کاری با مدیر یک شرکت دارید.اگر بتوانید نظر او را جلب کنید می توانید آنجا استخدام و از حقوق و مزایای کافی برخوردار شوید.الان ساعت ۱۰ صبح است و شما راس ساعت ۱۲ با او در محل شرکت واقع در خیابان ولیعصر قرار دارید.شما بهترین لباس های خود را پوشیده و سوار ماشین می شوید.مخصوصا زودتر حرکت می کنید تا در صورت بروز هرگونه مشکل احتمالی باز هم سر ساعت به قرار برسید.کمی که از حرکتتان می گذرد با خود می گویید که هنوز خیلی خیلی زود است و اگر به آنجا برسید باید کلی وقت منتظر بمانید تا ساعت ۱۲ شود.در همین افکار هستید که ناگهان یک واکسی را در کنار خیابان می بینید.کنار می زنید و برای اینکه متشخص تر به نظر بیایید به او می گویید که یک واکس حسابی به کفش های شما بزند.وقتی مشغول واکس زدن کفش های شماست ناگهان دو ماشین که دارند با سرعت از یک تقاطع رد می شوند با هم تصادف می کنند.یکی از آنها از همان مدل بنزی دارد که شما عاشق آن هستید و همیشه آرزو داشته اید یکی از آنها را داشته باشید.پس سریع به محل حادثه می روید تا از فرصت سوءاستفاده کرده و حسابی داخل ماشین و طراحی زیبای داخلی آنرا دید بزنید.کمی که گذشت ناگهان چشمتان به ساعت دیجیتالی داخل بنز می افتد که دارد ساعت ۱۱:۱۵ را نشان می دهد.متوجه می شوید که دیرتان شده و شما پاک قرارتان را فراموش کرده بوده اید.سریع سوار ماشینتان می شوید و به طرف چهار راه پارک وی و خیابان ولیعصر می روید.طبق معمول آنجا ترافیک است.ساعت ۱۱:۳۰ است و شما استرس زیادی دارید.بالاخره می توانید از چهار راه عبور کرده و به خیابان ولیعصر برسید.آنجا پر از ماشین پلیس است.با خود فکر می کنید که حتما دوباره اغتشاش شده است.از ته دل به اغتشاش گران که موجب هدر رفتن وقت و سرمایه مردم می شوند فحش می دهید!در افکار خود هستید و وارد خیابان ولیعصر می شوید که ناگهان متوجه می شوید یک ماشین پلیس پشت سر شماست و به شما فرمان ایست می دهد.تازه یادتان می آید که چند وقتی است خیابان ولیعصر ۱طرفه شده.پلیس ماشین شما را توقیف می کند و به پارکینگ می فرستد.ساعت ۱۱:۵۰ است.شما باید هر طور شده خود را به قرار برسانید.پس با استفاده از اتوبوس هایی که در خط ویژه مشغول به کار هستند خود را به چند خیابان پائین تر و محل شرکت می رسانید.ساعت ۱۲ شده.با سرعت سوار آسانسور می شوید اما نمی توانید صحنه ای را که دارید می بینید باور کنید.شما کفش هایتان را پیش واکسی جا گذاشته اید و الان دمپایی به پا دارید!پس باید قید دیدار با مدیر را بزنید.چون این شرکت خیلی با کلاس است.انشاءالله دفعه بعد!!! پیروز و رها باشید
+
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان همیشه توی دنیای وب چیزهای عجیب و غریب زیاده.آدم بعضی وقتا توی بعضی وبلاگها چیزهایی میخونه که مو به تنش سیخ میشه.حالا بگذریم. غرض از نوشتن این مطلب این بود که راهی رو به شما آموزش بدم که بتونید بوسیله اون وبلاگی با آمار بازدید بسیار بالا و همچنین تعداد کامنت های بسیار زیاد داشته باشید.اگر مایل به داشتن چنین وبلاگی هستید مراحل زیر را به صورت گام به گام طی کنید.بعد از چند روز مشاهده می کنید که کاملا جواب میده: ۱- ابتدا به سایت بلاگفا رفته و روی ایجاد یک وبلاگ جدید کلیک کنید ۲- حال برای مشخصات وبلاگ گزینه های زیر را به روش زیر پر کنید: عنوان وبلاگ: یکی از موارد روبرو را انتخاب کنید(دختر عاشق- دختر تنها- دخترک مصیبت زده- دختر تنهای شب - من دختری تنها هستم و ...) موضوع وبلاگ: یکی از موارد روبرو را انتخاب کنید(درد و دلهای یک دختر تنها- دست نوشته های دختر عاشق- روزانه های یک دختر تنها و ... ) آدرس وبلاگ:یکی از موارد روبرو را انتخاب کنید(.girl,alone girl,a girl with nobody,2khtare ashegh,.) ۳- در قسمت توضیحات و یا درباره وبلاگ جمله روبرو را بنویسید: سلام.من دختری تنها هستم که عاشقم.خیلی تنها هستم و عاشق کسی که هیچوقت مرا ندید و مرا تنها گذاشت.اکنون که تنها هستم قلبم برای او می تپد.می نویسم تا او بخواند و بداند که من چقدر تنها هستم و باز هم می گویم که تنها هستم.تنهای تنها!!!) ۴- برای وبلاگ خود یک قالب مشکی انتخاب کنید.(آهنگ پیش زمینه غمگین فراموش نشود!) ۵-حال روی قسمت ایجاد وبلاگ کلیک کنید و وبلاگ را ثبت کنید. به همین راحتی! حالا شما یک وبلاگ دارید که اگر اندکی برایش تبلیغ کنید می توانید مطمئن باشید که بعد از چندوقت یکی از پرکامنت ترین و پر بیننده ترین وبلاگها خواهد بود. ممکن است تعداد بازدیدها در یک روز به ۳۰۰ و تعداد کامنت های خصوصی حتی به عدد ۳۲۸ نیز برسد! این روش کاملا استاندارد و تست شده است. برای تشکر کامنت بذارید لطفا پیروز و رها باشید پ.ن:هرگونه مشابهت اسمی و عددی در این متن کاملا تصادفی بوده و به واقعیت هیچ ربطی ندارد!
+
نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يك روز تعطيل است و شما در خانه مشغول آشپزي هستيد.شوهرتان هم روي پشت بام در حال تعمير كردن كولر است.ناگهان تلفن زنگ مي زند.شماره مادرشوهرتان روي صفحه افتاده.اصلا حوصله اش را نداريد.جواب نمي دهيد تا فكر كند كه شما منزل نيستيد اما او درست بردار نيست.شما هم كه سر لج افتاده ايد دو شاخه را از پريز مي كشيد. اما حالا به موبايلتان زنگ مي زند.حسابي كفري مي شويد. نمي توانيد گوشي را خاموش كنيد چون تابلو است. پس گوشي را سايلنت مي كنيد و مي گذاريد توي كيفتان. حال با آرامش به كارتان ادامه مي دهيد. خبري از شوهرتان نيست.خوشحاليد كه در اين روز تعطيل به تعمير كولر مشغول است و به شما كاري ندارد! اما ناگهان يادتان مي ايد كه منتظر تلفن مهمي بوده ايد.يكي از دوستانتان كه در آژانس مسافرتي كار مي كند قرار بوده به شما خبر بدهد كه ايا بليط شما براي سفر به دوبي همراه با شوهرتان جور شده يا نه.پس سريع به سراغ موبايلتان مي رويد و مي بينيد كه 70 تماس ناموفق از طرف مادرشوهرتان رو گوشي افتاده! خيلي عصباني مي شويد و در همان لحظه يك پيامك بريتان مي آيد.از طرف مادر شوهرتان است و در آن نوشته : من دارم ميام اونجا،اصلا نگران نباش! شما بسيار تعجب مي كنيد و متوجه مي شويد كه حالا يك جنگ واقعي بين مادر شوهر و عروس دارد آغاز مي شود.به اين فكر مي كنيد كه چگونه وقتي مادر شوهرتان رسيد حالش را بگيريد و با شست و شويش او را روي بندي پهن كنيد! انواع و اقسام راهها به ذهنتان خطور مي كند.اما از طرفي نگران هستيد. مي خواهيد جريان را به شوهرتان بگوييد چون مي دانيد كه او آنقدر زن ذليل است كه با ديدن مظلوم نمايي شما حتما طرف شما را مي گيرد! او را بلند صدا مي زنيد اما انقدر سرگرم تعمير كولر است كه جواب شما را نمي دهد.از اين كار او عصبانيت شما بيشتر هم مي شود.حالا مي خواهيد بي توجهي او را هم سر مادرش تلافي كنيد.در همين افكار هستيد كه ناگهان زنگ در به صدا در مي آيد.متوجه مي شويد كه حالا موقع نبرد است.با اخم و بسيار خشن در را باز مي كنيد.مادر شوهرتان است. او دارد گريه مي كند و مدام فرياد مي زند: قاتل، تو پسر منو كشتي! شما كاملا مات و مبهوت شده ايد و فقط به او نگاه مي كنيد.نمي دانيد چه شده؟ بگذاريد من برايتان بگويم: شوهر شما از ترس شما به بهانه تعمير كولر رفته روي پشت بام تا بتواند راحت با مادرش صحبت كند اما در حين مكالمه به علت حواس پرتي ناگهان از آن بالا به پائين پرت شده و از صداي فريادش مادر او متوجه جريان شده و خواسته به شما خبر دهد كه برويد و او را از كف خيابان جمع كنيد، اما شما ... . مادر شوهرتان پس از رسيدنش او را به بيمارستان برده اما پزشكان گفته اند اگر كمي زودتر مي رساندنش زنده مي مانده. آخه خواهر عزيز به خودت نگفتي اين موقع سال چه وقته تعمير كولره؟!!!
+
نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام با توجه به مسائل اخير كه در كشور اتفاق افتاده ، گروهي از بزرگان و خبرگان كشور راه حل هاي خود را به صورت زير براي برون رفت از وضعيت فعلي اعلام كرده اند: 1- براي حل مشكل امكان مبتلا شدن افراد به ويروس آنفولانزاي نوع آ در سفر حج ، پيشنهاد مي شود از اين پس مردم براي اين سفر روحاني به كشور ديگري كه مورد توافق همگان است فرستاده شوند. 2- براي حل مشكلات مردم فلسطين كه ساليان دراز است تحت ظلم قرار گرفته اند پيشنهاد مي شود مردم اين ديار در يكي از دو مكان زير استقرار داده شوند : الف) كوير لوت ، به دليل وسعت و مكان خالي زيادي كه در اين منطقه وجود دارد. ب) ايجاد يك جزيره مصنوعي در خليجي كه به خليج عربي مشهور است.زيرا فلسطيني ها نيز عرب هستند. 3- براي اينكه ديگر در سازمان ملل صندلي خالي مشاهده نشود پيشنهاد مي شود از اين پس تمام صندلي ها جمع شده و همگان به صورت ايستاده به سخنراني افراد گوش دهند. 4- براي داشتن نسلي پويا و پر انرژي ، پيشنهاد مي شود از زماني كه كودك متولد مي شود او را هر شب سر ساعت 20:30 پاي تلويزيون و شبكه دوم سيما بنشانند. 5- براي جلوگيري از اتلاف وقت مردم و جوانان پيشنهاد مي شود در بلاگفا تخته شود! 6- براي حل مشكل تحريم بنزين در كل دنيا و با توجه به توان صد درصدي كشور در توليد بنزين پيشنهاد مي شود ايران در تامين بنزين ساير كشورهايي كه دچار تحريم شده اند نيز به آنها كمك كند. 6- براي حل مشكل تساوي در بازي بين دو تيم استقلال و پيروزي ، پيشنهاد مي شود يا اصلا اين ديدار برگزار نشود يا اينكه جان مادرتان مساوي نكنيد! 7- و در پايان براي حل تمامي مشكلات كشور ، پيشنهاد مي شود پيشنهادهاي خبرگان و بزرگان كشور كمي جدي گرفته شود!!! اگر شما هم راه حلي داريد آنرا به صورت كامنت به ما اعلام فرمائيد زيرا هدف ما مشورت با خبرگان است! پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزي روزگاري در شهري كوچك پسر جواني زندگي مي كرد به نام مجنون. او شغل خاصي نداشت و در خانه پدرش زندگي مي كرد.مادر او هميشه آرزو داشت داماد شدن پسرش را ببيند اما مجنون قبول نمي كرد و مي گفت تا روزي كه شغل و درآمد مناسبي پيدا نكند اين كار را نخواهد كرد. روزي هنگامي كه مجنون داشت در خيابان راه مي رفت و در تفكرات خودش غرق بود ناگهان تنه اش به تنه دختري زيبا و خوش چهره خورد. او از آن دختر عذر خواهي كرد و البته در همان نگاه عاشقش شد.پس از پرس و جو هاي فراوان از دوستانش فهميد كه اسم آن دختر ليلي است. مجنون موضوع را با مادرش در ميان گذاشت و مادرش هم كه آرزوي چنين روزي را داشت سريع قبول كرد كه به خواستگاري بروند. آنها 1شب به خانه ليلي رفتند و موضوع را با آنها در ميان گذاشتند اما پاسخ ليلي منفي بود. مجنون خيلي ناراحت شد. او ماهها در پي ليلي بود اما هرچه سعي مي كرد به او نزديكتر شود ليلي از او دورتر مي شد. او دست بردار نبود چون عاشق شده بود. آنقدر اصرار كرد تا بالاخره ليلي راضي شد.آنها قرار گذاشتند با يكديگر ازدواج كنند و مجنون شاد و سرمست تصميم گرفت كه هر چه سريعتر به دنبال مقدمات ازدواج را فراهم كند.آنها نياز به يك سرپناه داشتند اما مجنون به هر كجا مي رفت با قيمت هاي نجومي روبرو مي شد. براي مراسم عروسي چون تعداد مهمانها زياد بود،اگر مي خواستند تالار بگيرند بايد تقريبا 7 ميليون و اگر مي خواستند باغ بگيرند تقريبا 9 ميليون هزينه مي كردند.هزينه فيلمبرداري و گل زدن ماشين هم كه جدا.مجنون ماشين هم نداشت. يكي از شرطهاي ليلي براي ازدواج داشتن ماشين بود. مجنون فهميد كه حداقل براي اين كار هم بايد 5 يا 6 ميليون تومان هزينه كند. پس از اندكي محاسبات مجنون فهميد كه براي ازدواج به حداقل 30ميليون تومان پول نياز دارد. بعد از اينكه اين نكته را فهميد ناگهان عشقش به ليلي از بين رفت و گفت كه ديگر او را نمي خواهد چون واقعا اگر هم مي خواست نمي توانست! به همين راحتي قيد ليلي را زد و ديگر هم سراغي از او نگرفت. داستان واقعي اين است. آن داستان هاي قديمي مال قديم بود! پیروز و رها باشید
+
نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزي روزگاري در شهري دور افتاده و كوچك پسر بچه اي زندگي مي كرد به نام ساسي مانكن.اين پسر به دليل صداي بسيار خوبي كه داشت در تمام شهر معروف بود. هميشه از او براي اجرا در مراسم عروسي دعوت مي شد. با اينكه سن و سال كمي داشت اما از پس اين كار بسيار خوب بر مي آمد. كم كم آوازه صداي او در شهرها و روستاهاي اطراف هم پيچيد. پدر او كه ابتدا از مخالفان خواندن او بود وقتي ديد كه پسرش با اين كار مي تواند منبع در آمدي خوبي برايشان باشد او را تشويق هم مي كرد. روزي ساسي تصميم گرفت براي اينكه درآمد بيشتري كسب كند و همچنين پيشرفت بيشتري داشته باشد به تهران برود. او در تهران يك پسر عمه داشت كه دانشجو بود و در يك خانه دانشجويي زندگي مي كرد. وقتي از ترمينال تاكسي سوار شد تا به سمت دانشگاه برود در تاكسي يك آهنگ از سروش هيچكس شنيد كه مي گفت : « اينجا تهرانه يعني شهري كه /هرچي كه توش مي بيني باعث تحريكه!» اين مي توانست پيام مهمي براي كسي باشد كه براي اولين بار به تهران مي آيد. اما در آن زمان ساسي به اين گفته توجهي نكرد. روزها گذشت،ساسي با پسر عمه اش به مراسم عروسي مي رفتند و مي خواندند. كاسبي هم خوب بود اما امان از رفيق ناباب. كم كم پاي ساسي به پارتي ها خفن باز شد و در آنجا با مسائلي روبرو شد كه تا به حال در عمرش نديده بود و چون جنبه مواجهه با آنها را نداشت خيلي زود در آنها غرق شد. حالا ديگر ساسي كاملا عوض شده بود.يك روز وقتي به شهر خودشان برگشت تا پدر و مادرش را ببيند زماني كه پدرش قيافه و تيپ او را ديد او را از شهر بيرون كرد و به او گفت كه ديگر نمي خواهد او را در آن شهر ببيند چون مايه ي آبرو ريزي است! با دور شدن از خانواده ، ساسي هر روز بيشتر از پيش غرق مي شد. يك روز به طور اتفاقي يكي از آهنگهايي كه او در عروسي به همراه پسر عمه اش خوانده بود روي موبايل ها پخش شد. همه از سبك و شعرهاي جديدي كه مي شنيدند خوششان آمد. كم كم اين آهنگ در سراسر كشور پخش شد. ساسي كه شنيد آهنگش همه جا مشهور شده تصميم گرفت كه اين سبك جديد را ادامه دهد. او به همراه دوستان جديدي كه پيدا كرده بود گروهي تشكيل داد و آهنگهاي بيشتري خواند.شعرهاي آهنگ هاي او هيچ معناي خاصي نداشت.كلمه هاي بي ربط به شكل عجيبي به هم ربط داده مي شدند و گاهي اوقات هم براي جور شدن قافيه حرف هاي ركيك در شعر استفاده مي شد. ساسي يكبار هم در يكي از آهنگ هايش سروش هيچكس را به باد سخره گرفت و تا آنجايي كه مي توانست به او و گروهش فحش داد. اما در كمال تعجب مردم از اين نوع شعر بسيار خوششان آمده بود. همه مي دانستند كه اين شعر ها نوعي شر و ور هستند اما خودشان هم نمي دانستند كه چرا انقدر شيفته اين سبك شده اند. حالا ديگر ساسي مانكن حتي در كشورهاي خارجي هم طرفدار پيدا كرده بود. آهنگهاي او را همه جا مي شد پيدا كرد و همه آنها را گوش مي دادند از پير گرفته تا جوان. اما همزمان با اين جريان آلبوم هاي موسيقي ديگران نظير استاد شجريان داشت در مغازه ها خاك مي خورد. اينگونه بود كه در عرض يك مدت كوتاه سليقه و ذائقه يك ملت در موسيقي تغيير كرد و به سمت شر و ورهاي ساسي مانكني رفت. ساسي بسيار مشهور شده بود و از آنجا كه همانطور كه گفتم جنبه اين شهرت را نداشت با مشكلات زيادي روبرو بود كه در واقع خودش فكر مي كرد اينها برايش مفيد است.او پس از چند سال دچار اعتياد شد و شهرتش را از دست داد. ديگر زندگي سابق را نداشت و چيزي از گذشته برايش نمانده بود. يك روز در گوشه اي از پياده رو روي زمين نشسته بود كه سروش هيچكس را ديد كه به او مي گفت : « حالا فهميدي مرتيكه/ اينجا تهرانه يعني شهري كه/هر چي كه توش مي بيني باعث تحريكه؟!!!» پايان پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدمت پدر عزيز تر از جانم سلام حال شما خوب است؟ اوضاع در آن كشور غريب چطور؟ پدر جان در اين مدت كه نبوده اي روزگار بسيار سختي بر من گذشته است. مدتهاست كه به دردي دچار شده ام و نمي خواستم شما را از آن با خبر سازم تا مبادا نگران شويد.اما پس از صحبتهايي كه با يكي از دوستانم كردم ديدم اتفاقا بهترين راه اين است كه موضوع را با شما در ميان بگذارم. پدر جان مدتي است كه معتاد شده ام. اعتياد واقعا چيز بدي است. زندگي انسان را تحت تاثير قرار مي دهد از كار و زندگي افتاده ام. آن اوايل همه چيز رديف بود . چون مي توانستم آن لعنتي را راحت گير بياورم . همه جا ريخته بود . خيلي خوش مي گذشت . اما غافل بودم كه مرا از كار و زندگي انداخته است. چند وقتي بود كه شب ها اين لعنتي مرا تا ديروقت بيدار نگه مي داشت و باعث مي شد صبح ها نتوانم به موقع بيدار شوم و به سر كار بروم. براي همين رئيسم مرا اخراج كرد.همسرم مرا به دليل اعتياد به آن ترك كرد.من خيلي سعي كردم كه او را هم درگير كنم.واي،پناه بر خدا.من چقدر پست بودم.مي خواستم همسرم را هم معتاد كنم.آن موقع بود كه تازه فهميدم چقدر اعتياد به اين لعنتي خطرناك است و چقدر مي تواند زندگي انسان را نابود كند. اما از طرفي ديگر معتادش شده بودم و نمي توانستم كنار بگذارمش.يعني در حقيقت خودش باعث مي شد كه اينطور باشد. از بس كه جذاب بود. نمي گذاشت كه تركش كنم. اما درد اصلي را الان دارم تحمل مي كنم. مدتي است كه مجبور شده ام تركش كنم. احساس مي كنم كه چيزي را در زندگي ام گم كرده ام. دارم ديوانه مي شوم. پدر تو به من بگو كه بايد چه كنم. پدر جان، شنيده ام كه تو در كشوري هستي كه منبع اين چيز اعتياد آور است. شنيده ام كه آن را در آنجا توليد مي كنند.البته مي دانم كه در كشورهاي ديگر حتي در ايران خودمان هم توليد مي شود اما همه مي دانند كه كيفيت آن نوعش كه در آن كشوري كه تو در آن هستي توليد مي شود چيز ديگريست. مجبور شده ام كه دست به دامن تو بشوم. پدر جان مي تواني چند نوع جديدش را از آنجا برايم بفرستي؟ من كه ديگر همه چيز را از دست داده ام ، پس بگذار كه اينطور خودم را سرگرم كنم. پدر در آخر 1 خواهش ديگر دارم. اگر مي شود لطف كن و بيشتر نسخه هاي اكشنش را بفرست. فيلمهايي كه شبيه همين فرار از زندان باشد كه مرا معتاد كرد. البته اگر هنوز اينجا بودم. چون چند وقتي است كه به سرم زده تا اغتشاش گر شوم و به زندان اوين بروم و بعد از آنجا با برادرانم فرار كنيم. اگر زنده ماندم جواب محبتت را مي دهم دوستدار تو پسرت خداحافظ
+
نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزي روزگاري در يك روستاي كوچك پسري زندگي مي كرد به نام كلاه قرمزي.او يك پسر خاله داشت كه اسم خاصي نداشت.همه به او مي گفتند پسرخاله.اين دو خيلي با هم دوست بودند و اكثر اوقات زندگي شان را با هم مي گذراندند.تا اينكه يك روز كلاه قرمزي تصميم گرفت براي كار به شهر برود. او فكرش را با پسرخاله در ميان گذاشت و پسرخاله هم كه ديگر از زندگي تكراري در آن روستاي كوچك خسته شده بود پذيرفت. آنها شال و كلاه كردند و به طرف پايتخت به راه افتادند.پس از اينكه رسيدند به مغازه هاي زيادي سر زدند تا بتوانند در آنجا به عنوان شاگرد مشغول به كار شوند.اما به هركجا كه رفتند صاحب مغازه مي گفت به دليل وضعيت بد اقتصادي پول خود و زن و بچه اش را هم در نمياورد چه برسد به اينكه بخواهد به 2نفر ديگر هم حقوق دهد. كلاه قرمزي و پسر خاله وقتي با اين حرفها روبرو شدند بسيار مايوس شدند و از آنجايي كه نه پول زيادي داشتند و نه جايي براي خواب مجبور شدند شب ها در پارك بخوابند. يك روز صبح وقتي پسرخاله از خواب بيدار شد ديد كه كنارش مقدار زيادي اسكناس و پول خورد ريخته.وضعيت كلاه قرمزي هم به همين ترتيب بود. آنها به اين نتيجه رسيدند كه چه كاري بهتر از اين؟بخوابي و پول در بياوري! بنابر اين تصميم گرفتند كه شبها در پارك بخوابند و روزها با پولي كه مردم شبها براي آنها ريخته اند خوش بگذرانند.پس از مدتي كه ديدند اوضاع كار و كاسبي خوب است تصميم گرفتند سانس كاري روز را هم به كار خود اضافه كنند و تقريبا شغلشان شد گدايي تمام وقت! بعد از گذشت چند ماه،وقتي به سرمايه خود نگاه كردند فهميدند كه اگر پولهايشان را روي هم بگذارند مي توانند با آن پول يك مغازه زير پله كوچك خريداري كنند و كاسبي خوبي در آن راه بياندازند. آنها اين را مي دانستند كه در اين روزگار هيچ كاري به جز كار اغذيه و شكم! نمي گردد پس دست به نوآوري زدند و پيتزاي ميرزا قاسمي را ارائه دادند. مردم كه عاشق چيزهاي عجيب و غريب بودند شب ها جلوي مغازه آنها صف مي كشيدند و بابت اين پيتزا پول زيادي به اين دو پسرخاله مي دادند. پس از مدتي آوازه پيتزاي ميرزا قاسمي در تمام شهر پيچيد و آنها كه ديگر پولدار شده بودند توانستند شعبه هاي ديگري نيز در سراسر شهر بزنند و درآمدشان را بيشتر كنند. آنها اسم رستوران خود را كپ دونالد!(كپ مخفف كلاه قرمزي و پسرخاله!) گذاشتند.ديري نگذشت كه آوازه كپ دونالد در سراسر دنيا نيز پيچيد و آنها توانستند در كشورهاي ديگر هم شعبه بزنند.حالا ديگر اين دو پسرخاله جزو ثروتمندترين انسان هاي روي زمين بودند. اما همانطور كه مي دانيد هميشه انسان هاي موفق دشمنان زيادي دارند(مخصوصا در ايران!) دشمنان كه ديدند روز به روز دارد بر دارايي اين دو نفر افزوده مي شود از روي حسادت تصميم گرفتند در كار آنان سنگ اندازي كنند. آنها براي اينكار شايعه اي را در دنيا پراكنده كردند و آن شايعه اين بود : پيتزاي كپ دونالد حاوي ويروس آنفولانزاي خوكي است! آنها براي اينكه حرفشان واقعي جلوه كند خبرسازي هم كردند و كساني را به دروغ به عنوان افرادي كه در اثر خوردن پيتزاي ميرزا قاسمي به اين بيماري مبتلا شده اند معرفي كردند. به زودي اين خبر در سراسر دنيا پيچيد و ناگهان افت شديدي در فروش كپ دونالد بوجود آمد.پسرخاله ها ورشكسته شدند و تصميم گرفتند با پولهايي كه ته حسابشان مانده به يك سفر حج بروند و در آنجا از خدا بخواهند كه همه چيز را به روز اول بازگرداند. آنها اين كار را كردند اما يكماه پس از بازگشت از مكه معلوم شد كه خودشان هم به ويروس آنفولانزاي خوكي مبتلا شده اند و سرانجام هم كه با توجه به داستان هاي قبلي حتما مي توانيد حدس بزنيد كه چه اتفاقي افتاد! اما يك سوال: پيتزاي ميرزا قاسمي ويروس داشت يا مكه؟! پ.ن: خواهشا توی داستان های من فقط به این آنفولانزای خوکی و هواپیمای توپولف دقت نکنید.کلی نکته دیگه هم توی داستان های من نهفته!!!. پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱- اگر بچه دار شديد براي او چه اسمي را انتخاب مي كنيد؟ الف) اگر پسر بود،كامران به خاطر گل روي كامران نجف زاده ب) اگر پسر بود،كامران به خاطر آقاي كامران دانشجو كه عزيز منه! ج) اگر دختر بود،فاطمه به خاطر خانم فاطمه رجبي كه حرف نداره د) اگر دختر بود،الهام به خاطر آقاي الهام! 2- اگر به شما پيشنهاد وزارت بدهند ............. الف) بستگي دارد كدام وزارت خانه باشد.آخه بايد ببينم به رشته تحصيليم مي خوره يا نه. ب) با كله مي پذيرم.هيچ فرقي هم نداره كه كدوم وزارت خونه باشه.آخه من تجربي كار مي كنم. ج) چون من فعلا از دانشگاه اخراج شده ام مدركم روي هواست.بايد ببينم براي ارائه دانشنامه كدوم دانشگاه بايد برم. د) من صادقم.اگه از من برنامه بخوان من 1برنامه 18صفحه اي مي دم كه 10صفحه اش درباره فلسفه وجود اون وزارت خونه است.حالا مي خواين بخواين ،نمي خواين هم كه به درك!!! 3- اگر مدير شركتي باشيد و جواني طرحي را كه سالهاست روي آن زحمت كشيده براي اجرا نزد شما بياورد با او چگونه رفتار مي كنيد؟ الف) الكي بهش مي گم طرحت افتضاحه بعد طرح رو به نام خودم ثبت مي كنم ب) چون جوان هست حتما طرح مسخره اي است.نديده ردش مي كنم ج) با او صحبت مي كنم و او را متقاعد مي كنم كه نمي تواند طرحش را در ايران اجرا كند و بايد برود خارج(همونطور كه توي پست قبلي نوشته شده بود) د) اگر درباره اتاق امن باشد داخل نيامده ردش مي كنم.چون مي دانم اين طرح باعث دردسر است. 4- نظر شما درباره 1طرفه شدن خيابان وليعصر چيست؟ الف) خوب است. زمانش را بيشتر كنند بهتر است. ب) هميشه گفته اند نبايد 1طرفه به قاضي رفت، پس خوب نيست. ج) عاليست. چون طرفي كه مال اتوبوسهاست جون مي ده واسه موتور سواري! د) خوب نيست چون توسط آقاي قاليباف اجرا شده.اگر كس ديگري اين كار را كرده بود خوب بود. 5- فرض كنيد وظيفه تشكيل گروهي براي مديريت يك طرح عظيم با شماست.چه افرادي را انتخاب مي كنيد؟ الف) فقط افرادي كه سوادشان از من كمتر باشد ب) فرقي نمي كند.فقط بايد 3تا زن هم داخلشان باشد چون 50تا از ياران امام زمان هم زن هستند ج)فرقي ندارد.اسم افراد را روي كاغذ مي نويسم و مي اندازم داخل گلدان و بعد قرعه كشي مي كنم. د) افرادي كه زورشان از من كمتر باشد تا در مواقع لازم بتوانم بزنم توي سرشان! 6- نظر شما درباره اين نظرسنجي چيست؟ الف) خيلي مسخره است. ب) كلا حالم از اين وبلاگ به هم مي خوره.فكر كردم آدم شدي اومدم اينو خوندم! ج) بسيار عالي است چون من خودم را گم كرده بودم.اين مطلب به من آدرس داد خودم را پيدا كردم د) اگه ميشه جمعش كن وگرنه با چوب و چماق ميايم دم در خونه ات! 7- زيباترين مطلبي كه تا به حال در يك وبلاگ خوانده ايد چه بوده؟ الف) همين نظر سنجي ب) مطالب قبلي در همين وبلاگ ج) مطالب 1آقايي كه با اسم مستعار رها مي نوشت د) 1نفر بود به اسم رها. تا وقتي فكر مي كردم دختر است مطالبش را دوست داشتم ولي وقتي فهميدم پسر است و با اسم مستعار مي نويسد حالم از وبلاگش به هم خورد! 8- تاريخي ترين جمله اي كه تا به حال خوانده ايد يا شنيده ايد چه بوده؟ الف) پيروز و رها باشي ب) 1نفر بود به اسم رها. تا وقتي فكر مي كردم دختر است تاريخي ترين جمله اي كه ديده بودم پيروز و رها باشي بود ولي از وقتي فهميدم پسر است و با اسم مستعار مي نويسد حالم از اين جمله به هم مي خورد ج) سراسر ذهن من پر است از جملات تاريخي.چون هر شب خبر 20:30 رو تماشا مي كنم د) 1بار جواد خياباني گفت تا الان صد هزار تا پيامك واسه ما اومده،منم الان 1پيامك مي زنم ميشه صد و يك هزار تا!!! پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روز 5شنبه بود. رفيقم گير داده بود كه بيا بريم بيرون بچرخيم. من با اينكه قرار بود با خانواده بريم جايي مهموني اما بهش گفتم باشه. بعد از ظهر با ماشين اومد در خونه و سوار شدم و راه افتاديم. اول مقصد معلوم نبود. گفت 1سر بريم شهرك غرب بعد هم از اونجا بريم پارك پرواز. گفتم باشه . البته به من فحش نديدا.من بارها بهش گفتم كه همين امثال شماها هستيد كه الكي راه مي افتيد توي خيابون و باعث مصرف بي رويه سوخت ميشيد اما اون استدلالش اين بود : من بابام 1 وانت داره كه ماه به ماه 800 ليتر مي ريزن تو كارت سوختش.پس نگران نباش! البته نبايد اينو هم پنهون كنم كه منم با خودم گفتم حالا كه اين بنده خدا مرام گذاشته و داره مارو ميگردونه نبايد بهش نق بزنم. خلاصه رفتيم تا رسيديم به خيابون معروف ايران زمين!(بچه هاي تهران احتمالا اين خيابون رو خوب ميشناسن) تا يادم نرفته بگم كه ماشين ما پژو 405 بود. اما با ديدن 1چيزايي توي اون خيابون با خودمون گفتيم كه اي كاش ما با 405 نيومده بوديم اينجا چون مايه آبروريزيه! مي دونيد چي ديديم كه به اين نتيجه رسيديم؟ پسري كه فكر كنم تازه 1ماه بود كه گواهينامه گرفته بود پشت فرمون آخرين مدل بنز نشسته بود. 1نفر ديگه كه اتفاقا جفتش هم كنارش نشسته بود! پشت فرمون آخرين مدل بي ام و بود. فكر كنم بي كلاس ترين ماشيني كه اونجا بود زانتيا بود. به رفيقم گفتم بيا از اينجا بريم. من وقتي اين چيزا رو مي بينم اعصابم خورد ميشه. ما بريم درس بخونيم اونوقت هنوز 1دونه رنو نداريم سوارش بشيم بعد اينا ... در حال گفتن اين جملات بودم كه ضبط كه داشت موسيقي پخش مي كرد، رسيد به آهنگ «حسرت» حسين ابليس . چقدر جالب . دقيقا به بحث ما مي خورد . من خيلي اين آهنگو دوست دارم. فكر كردم كه 1تيكه هاييش رو اينجا بذارم تا شما هم بخونيد. خوشحال مي شم نظر شما رو درباره حرفهايي كه توي اين آهنگ زده مي شه بدونم : حسرت هاي زيادي تو دل بوده و هست از خاك خونه بگير تا پول تو دست مي گي همه چي رديف ولي چيزي در اصل اوني نبود كه تو خواستي يا كه ديدي ازش تا كه مي جنبي مي بيني كه چشات بازه نوك انگشتت چيزي به اشاره خواسته تا بچه اي و مي زني زير گريه مي گي بابايي بخره واست اينو هديه اما الان روزا رفتنو تو بزرگ شدي واسه زندگي با سيلي باس خودتو سرخ كني ولي چي مي رسه به اون همه حسرتات؟ فكر جبران 1 كمش هم پس نباش حقيقت تلخه ولي خوب داستان اينه هر كي سفت كرد و رو پاهاش وايستاد ديده كه داشتن خيلي چيزا نا ممكنه توي دنيايي كه تن تو راه برد بهش شدي با جيبهاي خالي طرف خودتو شل كن ببند به پائين تنت! آسمون ما كه باريد همه اش از اين چهارفصل بوديم ما تو پائيز فقط تو هم مثل من 1 اسيري حتما كه محكومي و لايق كثيري حسرت ولي بدون كه بي نصيب هستن يا درجه دار يا پدر وزير نفتن رفيق قديمتم رو به رشده نه؟ اما تو شدي از قرينتم كمي گشنه تر كه ببين كه زندگيش روبه راهه هر چي بابا مايه است توله شم تو رفاهه! پس تو خنده هاتو بكن تا بي خبري بعد ها باس طاق بزنيش با جيب خريد اگه نگاه كني تو با ديد وسيع ميبيني جزغصه نشدي چيزي نصيب همه خواسته هات واست خيالي شد چون سجلت به اسم ايراني خورد؟ چيه ؟ تو هم رسيدي به حرف من؟ راهتو كج كردي حالا به سمت غرب؟ نظر يادتون نره پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزي روزگاري در يكي محلات جنوبي شهري شلوغ مردي زندگي مي كرد به نام رستم. او بسيار نيرومند و البته انساني بسيار پاك دل و شجاع بود. رستم پسري داشت به نام سهراب كه او هم مانند خودش بود. همه اهل محل رستم را دوست داشتند چون او با انسانهاي بد مي جنگيد و حق مردم ضعيف را از آنان مي گرفت. اما به خاطر همين ويژگي اش بود كه دشمنان زيادي هم داشت. يكي از اين دشمن ها برادرش شغاد بود. شغاد هيچوقت نمي توانست ببيند كه مردم انقدر برادرش را دوست دارند و در واقع داشت از حسودي مي مرد. روزي عده اي از دشمنان رستم براي اينكه از او انتقام بگيرند تصميم گرفتند سهراب را بدزدند و بكشند. آنها اين نقشه خود را عملي كردند و طي تماسي به رستم گفتند كه ديگر نمي تواند پسرش را ببيند. رستم كه در شرايط سختي قرار گرفته بود از نيروي انتظامي درخواست كمك كرد اما آنها گفتند كه فعلا درگير پرونده هاي مهم تري هستند و نمي توانند كمكي به او بكنند. بنابر اين رستم تصميم گرفت خودش به جنگ با آنها برود و پسرش را هر چه سريعتر نجات دهد. او با كمك يكي از دوستانش كه در مخابرات كار مي كرد رد تماسي را كه با او برقرار شده بود گرفت و فهميد كه تماس از يك تلفن عمومي نزديك محل زندگي اسي پلنگ! گرفته شده. او از اول هم مي دانست كه كار بايد كار اسي پلنگ و نوچه هايش باشد. پس شبانه به خانه آنها رفت و پس از درگيري با آنها بالاخره توانست پسرش را پيدا كند و از آن دخمه نجات دهد. پس از اين ماجرا رستم مي دانست كه سهراب نبايد قرباني كارهاي او شود.بنابر اين براي او يك بليط هواپيما تهيه كرد تا او به شهري ديگر برود و مدتي از اين جريان ها دور باشد. شغاد كه اين ماجرا را فهميد سريع در ذهنش حيله اي سوار كرد و يك شب قبل از پرواز سهراب به خانه رستم رفت و گفت كه حالا كه رخش رستم براي تعمير در نمايندگي مجاز است و آنها هم طبق معمول در تحويل آن بدقولي كرده اند رستم بهتر است كه با پرايد او سهراب را به فرودگاه برساند. رستم كه فكر مي كرد برادرش دارد در حق او لطف مي كند با تشكر فراوان پرايد را قبول كرد و فرداي آن شب با آن سهراب را به فرودگاه رساند.اما 15 دقيقه بعد هنگامي كه در راه برگشت داشت در بزرگراه با سرعت 120 كيلومتر بر ساعت حركت مي كرد به دليل نقص فني خودروي پرايد تصادف كرد و جان باخت و همزمان با او هم سهراب در اثر سقوط هواپيمايش كه توپولف بود به ديار باقي شتافت. اينگونه بود كه سهراب به طور ناخواسته توسط پدرش رستم و رستم هم به طور عمدي به دست برادرش شغاد كشته شدند. تمام داستان اين است.خواهشا آن چيزي را كه در شاهنامه خوانده ايد باور نكنيد!!! پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
توضيح: سلام دوستان. بعد از نوشتن طنزهاي اجتماعي تصميم گرفتم 1 كمي هم درباره خودمون بنويسم(منظورم ما وبلاگ نويس هاست).واسه اين كار مجبور شدم از خودم مايه بذارم! اين جرياني كه الان داستانشو مي خونيد، ممكنه توي دنياي وبلاگ نويسي زياد اتفاق بيفته. اميدوارم كه خوشتون بياد. پيروز و رها باشيد امروز در خانه تنهاست.خانواده اش براي مراسم ترحيم يكي از بستگان رفته اند شهرستان.اما او مانده تا از كلاس هايش عقب نيفتد مثلا! ساعت نزديك 12 ظهر است.بالاخره تصميم مي گيرد از خواب ناز بيدار شود.به زور از جايش بلند مي شود و يك راست مي رود توي دستشويي! بعد مي خواهد چيزي بخورد اما كمي سردرگم است.(البته بايد بدانيد كه در دستشويي قصد چنين كاري را ندارد الان مثلا آمده بيرون!!!).نمي داند بايد اسمش را بگذارد صبحانه يا ناهار. بالاخره يك چيزي از يخچال جور مي كند كه تركيبي از اين دو است. دو تكه از پيتزاي شب قبل با يك تكه نان بربري كه خودش ديروز خريده و كمي هم نوشابه و البته بعد از آن طبق عادت همه ايراني ها چاي! حالا احساس مي كند شارژ شده. يك نگاه به گوشي اش مي اندازد. 25 تماس ناموفق و 50 تا پيامك كه اول با سلام عزيزم شروع شده و آخر هم با برو گمشو ديگه نمي خوام ريخت نحستو ببينم تمام شده! مي خواهد جواب بدهد اما سيم كارتش شارژ ندارد! گوشي را مي اندازد كنار و مي نشيند روي مبل جلوي تلويزيون. آنرا روشن مي كند كنترل را به سمت تلويزيون مي گيرد و مدام كانال ها را عوض مي كند. یکی از کانال ها دارد برنامه ای درباره یک مدیر موفق و جوان پخش می کند که الان صاحب یک کارخانه عظیم با سرمایه زیاد است.اما به جای اینکه مانند اکثر ایرانی ها به او فحش بدهد با خودش می گوید:«خاک توی سرت کنن که نتونستی ۱رفیق اینجوری پیدا کنی که دست تورو هم بگیره!همه دوستات هم عین خودتن!».دیگر تلویزیون هيچ برنامه خاصي ندارد.(البته اغلب همینطور است!). كليد قرمز روي كنترل را فشار مي دهد و آنرا پرت مي كند روي مبل كناري. حالا مي خواهد سري به وبلاگش بزند. پس از روشن كردن كامپيوتر و وصل شدن به شبكه ، سايت بلاگفا را باز مي كند اما بعد از چند دقيقه خبري از صفحه نيست. باز اين بلاگفاي لعنتي قاطي كرده. صفحه را مي بندد و دوباره باز مي كند بالاخره صفحه بالا مي آيد(همزمان با بالا آمدن جان او!) كلمه كاربري و رمز عبورش را وارد مي كند و وارد صفحه شخصي اش مي شود. با يك صحنه نااميد كننده مواجه مي شود. جلوي نظرات خصوصي عدد صفر حك شده است! آخرين نظرات خوانندگان را چك مي كند اما زياد نظر قابل توجهي پيدا نمي كند. حوصله اش سر رفته. حال آپ كردن هم ندارد. با خودش فكر مي كند كه تا كي بايد به اين كارهاي تكراري در وبلاگ نويسي ادامه دهد؟ تا كي بايد يك مطلب بنويسد و منتظر باشد تا ديگران برايش نظر دهند و يا اينكه او برود مطالب ديگران را بخواند و برايشان نظر دهد؟ فكر مي كند كه بايد بشود كارهاي ديگري هم با اين وبلاگ كرد. ناگهان جرقه اي در اعماق ذهنش زده مي شود. يادش مي آيد كه چند وقت پيش با يكي از وبلاگ نويسان حسابي قاطي كرده. مي خواهد از او انتقام بگيرد. بنابر اين به وبلاگ هاي مختلف سر مي زند و با اسم و آدرس وبلاگ او نظري حاوي اين جملات را مي گذارد:« سلام. خوبي؟ خيلي وبلاگ مسخره اي داري! اين مطلب هاي آشغالتو بريز دور يا بده به نمكي نمك بگير به جاش. بس كن اين مطلب هاي خاله زنكي رو! واقعا كه حالم به هم مي خوره از شما وبلاگ نويس هاي تي تيش ماماني كه آبروي هر چي وبلاگ نويسه برديد.باي»! احساس مي كند دلش خنك شده. از الان دارد تصور مي كند كه تا آخر شب قسمت نظرات وبلاگ شخص مورد نظر پر از چه نظراتي شده. خنده اي زير لب مي كند ، از اينترنت خارج مي شود و دستگاه را خاموش مي كند. حالا احساس مي كند كمي گرسنه شده. اما مي داند كه از ناهار خبري نيست. ساده ترين راه را انتخاب مي كند. گوشي تلفن را بر مي دارد و سفارش غذا مي دهد. ديشب پيتزا بود پس امروز نوبت چلو كباب است. دائما در ذهنش به فكر اين است كه الان وبلاگ نويس مذكور چه حالي دارد و از اين خوشحال است كه او هيچ وقت نمي فهمد چه كسي اين بلا را به سرش آورده. چلوكباب را با ميل زياد مي خورد و بعد هم كه نوبت خواب ظهرگاهي است! ساعت 6 عصر است. تلفن زنگ مي زند و او را بيدار مي كند. مادرش است . مي خواهد بداند پسرش در اين چند ساعت چه كرده. بعد از اداي توضيحات براي مادر به رفيق شفيقش تلفن مي كند تا ماشين پدرش را بپيچاند و بيايد بروند قهوه خانه طبرستان قلياني بكشند تا نيكوتين خونش بيايد سر جا!!! قرارشان براي ساعت 7 است. ساعت 7:10 است.گوشي اش تك زنگ مي خورد. هنوز به گوشي نگاه نكرده مي فهمد دوستش الان جلوي در ايستاده و منتظرش است. لباس هايش را قبلا پوشيده.كفش هايش را پايش مي كند و مي رود پائين. وقتي در ورودي را باز مي كند با صحنه ايي عجيب روبرو مي شود. يك گروه 20 تا 30 نفره با چوب و چماق جلوي در ايستاده اند و انتظار او را مي كشند. با ديدن او لبخند تلخي مي زنند و ... . (به دليل وجود صحنه هاي خشن از نوشتن اين قسمت پرهيز كردم!) ساعت 12 شب است. چشمهايش را باز مي كند و متوجه مي شود در بيمارستان است.دوستش را مي بيند كه كنارش ايستاده. هنوز چيزهايي را از آن صحنه به ياد دارد. جريان را از او جويا مي شود و مي شنود كه :« اونايي كه تو رو كتك زدن همون وبلاگ نويس هايي بودن كه تو توي وبلاگشون از قول اون يارو نظر بد گذاشته بودي. خود اون يارو هم بود. هموني بود كه با ماشين زيرت كرد!.» او تعجب كرده بود. اصلا نمي توانست باور كند كه آنها او را شناسايي كرده اند. از دوستش اين سوال را پرسيد و اين جواب را شنيد :« خاك توي سرت كنن! تو توي همه نظرهايي كه داده بودي 1نشونه از خودت به جا گذاشته بودي. اون يارو هم كه فهميده بود كار تو بوده گشته ip تورو پيدا كرده، بقيه رو هم خبر كرده اومدن دم خونه تون و ... ». هر چه فكر كرد يادش نمي آمد كه چه نشانه اي از خودش به جا گذاشته. اما ناگهان يادش آمد . در پايان همه نظرها بر حسب عادت اين جمله را نوشته بود : « پيروز و رها باشيد{گل}»!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تذكر: اين داستان كمي طولاني است. به كساني كه وقت اندكي دارند توصيه مي شوند خواندن آنرا به زماني ديگر موكول كنند و اگر مطالعه مي كنند تا آخر بخوانند. متشكرم. روزي روزگاري پسري جوان به نام هري پاتر در يكي از كشورهاي بيگانه غربي زندگي مي كرد. اين پسر قدرتهاي جادويي خارق العاده اي داشت كه همه آنها را در مدرسه اي خاص فراگرفته بود. او بوسيله يك جاروي قديمي اما جادويي پرواز مي كرد و به هر كجا كه مي خواست مي رفت. روزي وقتي هري داشت با جاروي سحرآميزش از روي ايران پرواز مي كرد ناگهان جارويش از كار افتاد و او را مجبور به فرود اضطراري در تهران كرد. از شانس بدش در يكي از محلات نه چندان خوب اين شهر بزرگ فرود آمد. محل فرود او خرابه اي بود كه پر بود از معتادان تزريقي و كراكي و ... .هري از ديدن اين صحنه وحشت كرد. او در مدرسه اي كه در آن تحصيل كرده بود فني براي جادوي چنين آدم هايي ياد نگرفته بود. آنها به او نگاه هاي ترسناكي انداختند و هري كه حسابي ترسيده بود پا به فرار گذاشت. در دلش هزار بار به جارويش لعنت فرستاد كه چرا در اينجا خراب شده. او دويد تا به يك خيابان تقريبا شلوغ رسيد. او حس كرد كه صداي داد و فرياد مي شنود . ابتدا فكر كرد كسي به كمك نياز دارد پس به سمت صدا رفت اما وقتي به آنجا رسيد ديد كه پشت چراغ قرمز يك چهارراه بين چند نفر دعواي سختي در گرفته. او كه در مدرسه جادويي تمام زبان هاي دنيا را يادگرفته بود شنيد كه آن چند نفر چه حرفهاي ركيكي به يكديگر مي گويند و البته زن ها و بچه هاي زيادي هم شاهد اين ماجرا هستند. هري از ديدن اين صحنه متاسف شد و با خودش گفت كه بهتر است آنها را به حال خود رها كند تا هرچقدر مي خواهند به يكديگر فحش دهند. حالا هري بايد جارويش را تعمير مي كرد تا هر چه سريعتر از اين سرزمين عجيب و غريب برود. اما هر كاري مي كرد جارويش درست بشو نبود اما او مي دانست كه يك شركت در اين كشور هست كه مي تواند اين كار را بكند و چون كارت گارانتي جارويش را همراه داشت به آن شركت رفت. منشي شركت جاروي او را تحويل گرفت و بعد از اينكه چند دقيقه اي به آن نگاه كرد به هري گفت كه مشكلي كه براي اين جارو پيش آمده شامل گارانتي نمي شود و او بايد هزينه آزاد را پرداخت كند. هري كه بسيار از اين بابت عصباني بود براي اينكه زودتر بتواند جارويش را تعمير شده ببيند قبول كرد و منشي هم به او گفت كه فردا مي تواند بيايد و جارويش را تحويل بگيرد. ديگر تقريبا هوا تاريك شده بود و هري هم گرسنه. او دنبال غذا مي گشت كه در يكي از خيابان ها به يك مغازه فست فود بزرگ و شلوغ رسيد. تصميم گرفت داخل شود اما يادش آمد كه پول ندارد.بنا براين به يك دستگاه خودپرداز مراجعه كرد و با توجه به ورد هاي جادويي كه آموخته بود توانست وارد سيستم شود. او مبلغ مورد نظر را انتخاب كرد اما با اين پيغام مواجه شد :« مشتري گرامي متاسفانه در حال حاضر قادر به پاسخگويي به شما نمي باشيم». هري چندين دستگاه خودپرداز متعلق به بانك هاي مختلف را امتحان كرد اما در همه موارد با همين پيغام مواجه شد. سرانجام بسيار عصباني و با شكم گرسنه به پاركي رفت و روي نيمكتي دراز كشيد تا خوابش ببرد. هنوز مهلت زيادي نگذشته بود كه احساس كرد فردي دارد با دستش او را هل مي دهد.هري چشمانش را باز كرد و ديد كه جواني با يك سيگار به دستش بالاي سر او ايستاده و مي گويد : « سلام داداش! ببخشيدا ،اينجا جاي ماست كه شما خوابيدي روش!مال اين پارك كه نيستي؟ من تا حالا اينجا نديدمت. پاشو بينم بابا يالا پاشو!» و با دست ديگرش هري را هل داد تا از روي نيمكت بيفتد. هري كه ديگر واقعا از كوره در رفته بود مي خواست از ضربه جادوي اش استفاده كند اما يادش آمد كه در مدرسه قسم خورده كه به جز در موارد خيلي ضروري از اين ضربه استفاده اي نكند. بنابراين نگاه غضبناكي به آن جوان كرد و از او دور شد. او كه ديگر خواب از سرش پريده بود رفت و روي نيمكتي نشست. در حال خودش بود كه جوان ديگري آمد كنارش نشست و گفت :« سلام پسر. به قيافت نمي خوره مال اينجاها باشي. مال بالاشهري آره؟از خونه فرار كردي؟ با مامي دعوات شده يا پاپا؟! بيا ، بيا اين 1نخ سيگار و بزن تا روشن بشي و از اين حال در بياي!» و در حالي كه يك دستش را دور گردن هري حلقه كرده بود با دست ديگرش يك سيگار به او تعارف كرد. اما هري دست او را رد كرد و بدون اينكه چيزي بگويد از جايش بلند شد و از او هم دور شد.اما از دور مي شنيد كه مرد جوان چه مي گويد : « كجا؟ بچه سوسول بدبخت! همين شماها هستين كه كلاس كار ما رو هم آوردين پائين ديگه. آخه تو كه اينكاره نيستي ... مي خوري از خونه ات قهر مي كني!». هري مي شنيد اما بدون اينكه چيزي بگويد از او دور شد. خلاصه تا صبح در پارك قدم زد و وقتي ادارات باز شد به شركت مربوط رفت تا هرچه سريعتر جارويش را بگيرد و از اين برزخ رهايي پيدا كند. او مشخصات جارو را به منشي داد و منشي پس از اينكه آنها را در كامپيوتر وارد كرد به او اينگونه جواب داد : « متاسفانه جاروي شما 1 قطعه مي خواد كه ما اينجا نداريم،شرمنده». اين ديگر بدترين خبري بود كه مي شد به هري داد. او بعد از شنيدن اين جمله داشت سكته ميكرد. با عصبانيت جارويش را برداشت و از آنجا بيرون آمد. او واقعا نمي دانست چه بايد بكند. اما اين را مي دانست كه با اين شرايط فعلا در آنجا ماندگار است.پس تصميم گرفت شغلي براي خودش پيدا كند. او يك روزنامه همشهري خريد و از طريق نيازمندي هاي آن با شركتهاي زيادي تماس گرفت.براي استخدام و مصاحبه به شركتهاي زيادي رفت.اما چون سابقه كار نداشت در هيچ كدام قبول نشد. سرانجام رئيس يكي از شركتها وقتي جاروي او را ديد به او گفت كه مي تواند به عنوان آبدارچي و مستخدم در آن شركت فعاليت كند و با جارويش شركت را تميز كند. هري كه ديگر از همه جا مانده بود به ناچار اين پيشنهاد را قبول كرد و سالهاي سال در آن شركت به شغل شريف مستخدمي مشغول شد. او در همان كشور ازدواج كرد و بچه دار شد.اما پس از چند سال دلش هواي وطن را كرد و خواست كه يك سري هم به آنجا بزند.او بليط هواپيما براي خودش و خانواده اش گرفت اما در حين پرواز به دليل اينكه هواپيمايشان از نوع تپلف بود در اثر سانحه هوايي همه شان جان به جان آفرين تسليم كردند و راهي ديار باقي شدند. پايان پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزي روزگاري در كشوري در شرقي ترين نقطه قاره كهن پسري چشم بادامي بود كه علاقه زيادي به بازيگري داشت. او در تست هاي بازيگري زيادي شركت كرده بود اما در هيچكدام قبول نشده بود.او پشتكار بسيار بالايي داشت و هيچ گاه نااميد نشد.تا اينكه يك روز در يك روزنامه ديد كه يك كارگردان دنبال بازيگر مردي با مشخصات ظاهري مشابه با او مي گردد.بنابراين درنگ نكرد و سريع به دفتر كارگردان رفت و گفت كه مي خواهد در تست او شركت كند. كارگردان به او توضيح داد كه براي بازي در اين سريال بايد استقامت و صبر بالايي داشته باشد. پسر جوان پذيرفت و به كارگردان اطمينان داد كه از پس اينكار بر مي آيد. بالاخره اين جوان به آرزوي خودش رسيد و كار در آن سريال را آغاز كرد. او در اين سريال نقش جومونگ يك جنگجوي شجاع و هميشه پيروز را بازي مي كرد. در اين كار فيلمنامه هر روز قبل از ضبط هر قسمت به دست بازيگران مي رسيد بنابراين آنها نمي دانستند كه قرار است اين سريال چند قسمت باشد.اما اين موضوع اصلا براي پسر جوان مهم نبود چون او دنبال رسيدن به علاقه خودش بود. روزها مي گذشت و بازيگران به كار خود ادامه مي دادند تا اينكه وقتي كار به قسمت هاي دو هزارم يا دو هزار و يكم رسيد ديگر پسر جوان خسته شد و تازه فهميد كه چرا كارگردان در آن روزهاي ابتدايي از صبر و استقامت بالا با او حرف مي زد. اما او اكنون خيلي مشهور شده بود و مي دانست كه در يكي از كشور هاي آن سوي قاره كهن طرفداران بسيار زيادي پيدا كرده كه هر شب ميخكوب سريال او مي شوند. بنابراين تصميم گرفت بازي در آن مجموعه خسته كننده را رها كند و براي ادامه كار و موفقيت بيشتر به آن كشور برود. وقتي خبر آمدن جومونگ در آن كشور پيچيد همه سر از پا نمي شناختند و بسيار خوشحال شده بودند. براي استقبال از او جمعيتي ميليوني به فرودگاه رفتند و برايش تاج گل بردند. جومونگ وقتي اين استقبال را ديد مات و مبهوت مانده بود.چون اصلا فكر نمي كرد چنين استقبالي از او بشود. خلاصه روزها گذشت و جومونگ پس از اينكه از مهمان نوازي مردم آن كشور استفاده كرد تصميم گرفت براي خودش كاري دست و پا كند. او كه از بازيگري خسته بود به پيشنهاد يكي از دوستانش تصميم گرفت خواننده شود. براي همين از بهترين شعرا و آهنگ سازها دعوت به همكاري كرد و پس از ساخت يك آلبوم بسيار با كيفيت سي دي هاي آنرا روانه بازار كرد. او با توجه به استقبالي كه از مردم ديده بود پيش بيني مي كرد اين آلبوم بسيار عالي فروش كند اما پس از گذشت مدتي اخباري كه از بازار مي رسيد خلاف اين پيش بيني را نشان مي داد.جومونگ بسيار تعجب كرده بود و دليل را جويا شد و فهميد كه مردم اين كشور پول پاي خريد سي دي آهنگ نمي دهند بلكه عده اي زحمت اينكار را مي كشند و بعد به دليل اينكه چيزي به نام قانون كپي رايت در آن كشور وجود ندارد با رايت سي دي و فروش آن با قيمت خيلي پائين تر در خيابان كاسبي مي كنند و يا آنرا براي دانلود ديگران روي اينترنت مي گذارند و يا آهنگها را با بلوتوث براي دوستانشان هم مي فرستند. جومونگ كه بسيار از اين امر ناراحت بود تصميم گرفت فوتباليست شود.او در مذاكره با مدير عامل متمول يكي از باشگاه هاي ليگ برتري با مبلغي بسيار بالا به اين تيم پيوست و در دوره جديد بازيهاي ليگ براي اين تيم بازي كرد.اما طولي نكشيد كه حاشيه هاي فراوان دور او را گرفت و چون خودش هم مستعد بود يك شب او را در يك مراسم پارتي شبانه دستگير كردند و مجبور شد براي آزادي اش مقدار پولي را كه از آن باشگاه گرفته بود پرداخت كند! او ديگر در آن باشگاه جايي نداشت اما خوشبختانه هنوز مردم متوجه نشده بودند كه كسي كه در آن پارتي شبانه دستگير شده او بوده.بنابر اين به بهانه مصدوميت دائمي از بازي فوتبال خداحافظي كرد و تصميم گرفت به همان شغل اصلي اش يعني بازيگري بازگردد. او از طرف چندين كارگردان سينما دعوت به كار شد و پس از مطالعه يكي از فيلمنامه ها بالاخره با مبلغ نه چندان بالايي با يكي به توافق رسيد و شروع به بازي در آن فيلم كرد. پس از اكران فيلم در سينما به دليل بي نهايت مسخره بودن فيلمنامه و كارگرداني و بازيگري و ... كه درد مشترك همه فيلمهاي سينماي آن كشور بود فيلم فروش زيادي نكرد و كارگردان مجبور شد براي اينكه فروش فيلمش را بالا ببرد در يك تبليغ تلويزيوني از جومونگ استفاده كند و به او گفت كه روبروي دوربين بنشيند و اين ديالوگ را بگويد : « چيه تو خونه نشستيد؟! پا شيد دست زن و بچه تون رو بگيريد بريد تئاتري سينمايي چيزي . آهان! خوب شد گفتي يادم افتاد ، بريد فيلم .... رو ببينيد!» اما جومونگ اصلا به اين كار راضي نبود و وقتي ديد اين تبليغ هم در فروش فيلم تاثير آن چناني نداشته بسيار سرخورده و ناراحت از اينكه در آن كشور دست به هر كاري زد در آن موفق نشد تصميم گرفت به كشور خودش بازگردد. اما مردم كشورش به او اجازه ندادند كه برگردد و تهديد كردند كه اگر او را در خيابان هاي شهرشان ببينند با گلوله خواهند كشت. چون به او به چشم يك خائن و وطن فروش نگاه مي كردند. بنابر اين جومونگ تصميم گرفت در همان كشور بماند و در گوشه اي به كاري ساده مشغول شود و ناني بخور و نمير براي خودش گير بياورد. چون آن روزها صنعت ساخت و ساز در آن كشور رونق داشت او تصميم گرفت كه كارگر ساختمان شود. او اين شغل را انتخاب كرد و سال هاي سال با پولي كه از آن بدست مي آورد زندگي خوبي كرد و پس از ازدواج و بچه دار شدن، تمام فرزندان او هم راه او را ادامه دادند و اينطور بود كه كارگران ساختماني در آن كشور همه از نسل جومونگ با قيافه اي شبيه به او (يعني چشم هاي بادامي)شدند. سرانجام جومونگ وقتي داشت با همسرش براي يك سفر تفريحي به كشور ارمنستان مي رفت در اثر سقوط هواپيماي توپولف جان باخت و براي هميشه چشم از اين دنياي فاني فروبست.اما چون شناسنامه اش را با شناسنامه يكي از اقوامش عوض كرده بود تا او بتواند با استفاده از آن وام ازدواج بگيرد هيچ گاه مردم آن كشور نفهميدند كه جومونگ در آن سانحه كشته شده و پس از مدتي هم ديگر اصلا كسي به ياد او نبود. پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزي روزگاري در شهر كوچكي دو برادر زندگي مي كردند كه سال ها پيش پدر و مادر خود را از دست داده بودند و براي گذران زندگي به رايت سي دي مي پرداختند و براي همين به برادران رايت معروف شده بودند.آنها آخرين فيلمهاي اكران شده در سينما را به صورت قاچاقي گير مي آوردند و با رايت و فروش آنها در خيابان ها پول خوبي به جيب مي زدند.اما روزي برادر كوچكتر كه ديگر از اين كار تكراري خسته شده بود و از طرفي هم عذاب وجدان گرفته بود به برادر بزرگتر گفت كه مي خواهد كاري جديد بكند كه تا به حال هيچكسي آنرا انجام نداده است.برادر بزرگتر ابتدا مخالف بود و مي گفت كه كاري راحت تر و پردرآمد تر از اين پيدا نمي شود.اما بالاخره با اصرار برادرش پذيرفت. برادر كوچك تر مي خواست چيزي اختراع كند كه مردم كشورش با استفاده از آن زندگي بهتر و راحت تري داشته باشند. بنابر اين از شهر خارج شدند و در منطقه اي خوش آب و هوا نزديك كلاردشت يك كارگاه كوچك دست و پا كردند.هدف او اختراع وسيله اي بود كه انسان بتواند با آن پرواز كند و در زمان كوتاهي از شهري به شهر ديگري برود.البته پيش خودمان بماند كه در آن زمان در كشورهاي ديگر چنين چيزي به نام هواپيما اختراع شده بود اما خوب به دليل نبود ارتباطات آنها از اين موضوع بي خبر بودند. آنها براي شروع كار خود به امكانات نياز داشتند براي همين هم طرح خود را نزد مقامات شهر بردند تا از آنها پول و امكانات بگيرند اما با كمال تاسف مقامات آنها را مسخره و طرحشان را رد كردند.آن دو برادر سرخورده و غمگين به كارگاه برگشتند اما تسليم نشدند و بالاخره بعد از ماهها تلاش توانستند به هدفشان برسند.آنها توانستند هر كدام يك هواپيما بسازند و حالا زمان آن بود كه آنها را آزمايش كنند.اما قبل از پرواز بايد نامي براي آن ها انتخاب مي كردند.هواپيماهاي آنان كمي بزرگ و تپل بود و چون پدر آنها روس بود آنها نام هواپيماي خود را تپلف گذاشتند.حالا ديگر روز موعود فرا رسيده بود.بردار كوچكتر حاضر شد كه اول با هواپيماي خودش اين كار را انجام دهد. او پرواز كرد اما بعد از 15دقيقه پرواز، هواپيما آتش گرفت و با شتابي 2برابر شتاب معمولي سقوط كرد.برادر بزرگتر كه شاهد اين حادثه بود از اينكه برادرش را از دست داده بود بسيار غمگين شد و فهميد كه اختراعشان هنوز ايرادات بسياري داشته است اما چون ديگر انگيزه اي نداشت هواپيماي خود را در آن كارگاه رها كرد و به شهر شان بازگشت و به همان كار قبلي يعني رايت سي دي ادامه داد. اين برادر پس از چندي به ويروس آنفولانزاي نوع آ مبتلا شد و جان خود را از دست داد.بنابر اين تنها كسي كه از راز اين هواپيما مطلع بود نيز از دنيا رفت. پس از سالها مردم هواپيماي او را در كارگاه پيدا كردند و متوجه شدند كه اين چه اختراع بزرگ و باارزشي است.از آن پس خط توليد آن هواپيما راه اندازي شد مردم آن كشور براي سفرهاي داخلي خود از آن استفاده كردند اما به دليل ايرادات زيادي كه از همان زمان اختراع داشت دائما سقوط مي كرد و هر سال جان عده زيادي را مي گرفت. اين ماجرا همچنان ادامه دارد اما به دليل اينكه آنها از ايرادات اين وسيله بي خبرند نمي توانند كاري كنند و كم كم اين اختراع تبديل به يك سلاح كشتار جمعي شده كه مي تواند در عرض چند دقيقه جان 170نفر را بگيرد.اما هنوز كسي از آينده خبري ندارد.به نظر شما در آينده چه مي شود؟ با تشكر پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام عزيزان.بعد از اتفاقات اخير مي خوام طالع شما را بر حسب ماه تولدتون تقديمتون كنم.اميدوارم به توصيه هاي موجود توجه كنيد: فروردين : شما به زودي به يك كشور خارجي سفر مي كنيد، اما وقتي وارد فرودگاه مي شويد چون يقه پيراهن شما سبز است ماموران حفاظت فرودگاه به شما گير مي دهند و شما را براي پاسخگويي به پاره اي از سوالات با خود مي برند.انشاءالله فروردين سال ديگر خبري از شما به خانواده تان خواهد رسيد.پس اگر هنوز بليط نخريده ايد دست نگه داريد و اگر بليط خريده ايد سريعا آنرا كنسل كنيد و اگر الان داخل فرودگاه هستيد ، خداحافظ ! ارديبهشت : چون منزل شما نزديك به شمال تهران و احتمالا منطقه ولنجك يا اوين است فردا هنگامي كه در حال بازگشت از دانشگاه به منزل هستيد ناگهان زير پاي شما خالي مي شود و وقتي چشمتان را باز مي كنيد خود را داخل يك تونل تاريك مي بينيد.كنجكاو مي شويد تا ببينيد كه انتهاي اين تونل زير زميني به كجا مي رسد ، اما متاسفم شما ديگر قادر به برگشت نخواهيد بود،پس خداحافظ! خرداد: طالع شما نحص است.مخصوصا اگر در روز 22 خرداد به دنيا آمده باشيد.از نوشتن طالع شما معذوريم ، پس خداحافظ! تير : طالع شما نيز تحت تاثير متولدين خرداد قرار گرفته است اما نحصي آن كمتر است.شما به زودي در خيابان تصادف مي كنيد و طرف را به ديار باقي مي فرستيد.به شما مي گويند كه تا زمان تشكيل دادگاه بايد در زندان باشيد.در مدتي كه در زندان هستيد تحت تاثير ماموران و مسئولان زندان قرار مي گيريد و علاوه بر اينكه 18 كيلو چاق مي شويد شناخت تازه اي از خود پيدا مي كنيد و متوجه مي شويد كه تا به حال چقدر بد زندگي كرده ايد و تحت تاثير همين جو در جلسه دادگاه از قاضي تقاضاي حكم حبس ابد مي كنيد تا براي هميشه از نعمت زندان برخوردار باشيد.پس تا دير نشده با يك نفر تصادف كنيد و پس از آن هم كه با توجه به توضيحات بالا ديگر خداحافظ! مرداد: طالع شما به دليل توقيف در دفتر دادستاني قبل از چاپ به دست ما نرسيده است.شرمنده . خداحافظ! شهريور : شما در اين ماه به سفر حج مشرف و در آنجا مزين به ويروس زيباي آنفولانزاي نوع آ مي شويد.پس از بازگشت مي توانيد به همه دوستان خود پز دهيد كه آنفولانزاي نوع آ گرفته ايد و نه نوع ب يا پائين تر.اميدوارم روزهاي خوبي را با اين ويروس سپري نمائيد. خداحافظ! مهر : چون من خودم در اين ماه به دنيا آمده ام پس طالع اين ماه خوب است! به زودي كسي كه مدتها انتظار او را كشيده بوديد نزد شما مي آيد و چند سال را در كنار هم به خوبي و خوشي خواهيد گذراند.اميدوارم كه بعد از آن هم زندگي به همين منوال پيش برود.(اينجا ديگر خداحافظ ندارد، مال خودمه !) آبان : براي شما هم سفري پيش بيني مي شود.نكته جالب تر اينكه اين سفر هوايي است.شما شاد و سرخوش از اينكه داريد به يك كشور خارجي(مثلا ارمنستان) سفر مي كنيد داخل هواپيما مي شويد و پس از پيدا كردن صندلي خود و نشستن روي آن از خدا براي اينكه اين موقعيت را براي شما جور كرده تشكر مي كنيد.اما هنگامي كه خلبان نوع هواپيما را اعلام مي كند متوجه مي شويد كه شما الان سوار يك هواپيماي توپولف شده ايد.پس خداحافظ ! آذر: تلويزيون اعلام مي كند كه بزرگراه تهران شمال افتتاح شده است.شما با بر و بكس قرار مي گذاريد كه فردا به سمت شمال حركت كنيد اما وقتي به ورودي بزرگراه مي رسيد مي بينيد كه همچنان بسته است.از كارگري كه آنجا ايستاه مي پرسيد كه پس چرا ديشب اخبار اعلام كرد كه بزرگراه افتتاح شده. اما آن كارگر بي خبر از همه جا مي گويد كه اين بزرگراه 10سال ديگر افتتاح مي شود و شما مي فهميد كه باز هم توسط رسانه ملي گول خورده ايد.پس انقدر ساده دل نباشيد خواهشا ! خداحافظ! دي : شما در منطقه پونك زندگي مي كنيد. مدتي احساس مي كنيد دچار مشكل گوارشي شده ايد.به هر دكتري مراجعه كنيد درد شما را نمي فهمد و مي گويد كه چيزي نيست ، اما اين درد بدجوري شما را آزار مي دهد. يك روز كه داريد اخبار روز را داخل اينترنت مطالعه مي كنيد چشمتان به اين خبر مي افتد : « ديروز در منبع آب منطقه پونك تهران يك جنازه پيدا شده كه پس از تحقيقات معلوم شده است كه يكماه در آنجا افتاده بوده!» . متاسفم ، خداحافظ ! بهمن : طالع شما بسيار خوب است. چون در اين ماه سراسر جشن و شادي متولد شده ايد.خوش به سعادتتان. من چون جاي شما نيستم بسيار سر خورده شده ام.پس خداحافظ! اسفند : بنا بر خواسته دوستان عزیز که متولد این ماه بودند(که متاسفانه تعدادشان هم کم نیست! پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پدر عزيزم با سلام اميدوارم كه روزگار خوبي را سپري كني.اوضاع ما كه اينجا زياد خوب نيست. الان كه دارم اين نامه را برايت مي نويسم بسيار نا اميد و نگرانم و از تو مي خواهم كه مرا حلال كني. حتما تعجب كرده اي كه چرا اين حرف را مي زنم.اما حتما هم مي داني كه چند وقتي است ويروسي به نام آنفولانزاي خوكي در جهان پراكنده و همه گير شده. با اين وضعي كه دارد پيش مي رود من احتما مي دهم كه من هم يكي از مبتلايان باشم. اين آقاي بهداشت هر روز روي صفحه تلويزيون ظاهر مي شود و روزي 10نفر به آمار مبتلايان اضافه مي كند.من حساب كردم و ديدم كه اگر اين طور باشد در آينده اي نه چندان دور من هم مبتلا خواهم شد.پس مرا حلال كن پدر عزيزم. اما پدر جان من يك سوال دارم.چرا مردم به خارج از كشور مي روند تا مريض شوند؟ من اين سوال را از مادر پرسيدم و او گفت مردم نمي روند ، آنها را به زور مي فرستند. راستش را بخواهي من منظور مادر را نفهميدم. چه كسي آنها را به زور مي فرستد؟ اين سوال را از هومن پرسيدم(هومن همان دوست هم كلاسي ام است) و او گفت كه پدرش گفته كه سازماني به نام حج و زيارت اين كار را مي كند و مردم را مي فرستد به مكه تا حاجي بشوند و اگر هم نروند آنها را جريمه مي كند. هومن گفت حالا كه بعضي ها هم نرفته اند اين سازمان به كساني كه نوبتشان هم نبوده گفته كه بيايند پول بدهند و بروند. پدر جان يعني مي شود؟ يعني وقتي روزي 10نفر دارند مريض مي شوند باز هم اين سازمان اجازه دارد تا افراد بيشتري را بفرستد تا بروند و مريض بشوند؟ امروز براي اولين بار روزنامه خواندم پدر. آنجا نوشته بود كه با وضعيت فعلي تا سال آينده همين موقع 1 ميليون نفر در ايران به اين ويروس مبتلا خواهند شد . من واقعا نگرانم پدر. راستي دايي جان قرار است كه هفته بعد برود مكه . يعني قرار بود . اما من ديشب با مادر به خانه شان رفتيم و از او خواستم كه اگر مرا دوست دارد اين كار را نكند و او هم قبول كرد. كاش همه كساني كه مي خواهند بروند مكه مثل دايي جان مرا دوست داشتند و به خاطر من از اين كار منصرف مي شدند. راستي پدر جان من از مادر شنيده ام كه تو الان در كشور عربستان هستي . من نمي دانم عربستان كجاست و پايتختش چه شهري است . اگر مي شود وقتي جواب نامه ام را دادي اين را هم بگو . دوستدار تو پسر كوچوليت خداحافظ
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام پدر جان.حالتان چطور است؟اوضاع و احوال در آن كشور غريب چطور است؟راستي پدر جان مي بيني چقدر باسواد شده ام؟آخر امسال كلاس اول را تمام كرده ام و همه الفبا را ياد گرفته ام و از اول مهر مي روم كلاس دوم.همه به من مي گويند كه استعدادم واقعا زياد است.نمي دانم چرا اما فكر مي كنم دليلش اين باشد كه من مي توانم به پدرم نامه بنويسم اما ديروز هومن هر كاري كرد نتوانست براي مادرش بنويسد «مادرجان دوستت دارم».راستي هومن را كه مي شناسي؟هم كلاسي من در دبستان است.در نامه هاي بعدي بيشتر درباره اش برايت توضيح مي دهم. راستي پدر جان از وقتي كه مدرسه ها تعطيل شده و من از صبح تا شب در خانه ام خيلي چيزها ياد گرفته ام.مي داني از كجا؟ از تلويزيون. من اينجا خيلي برنامه هاي تلويزيون را تماشا مي كنم.از برنامه ورزش صبحگاهي گرفته تا فيلم هاي سينمايي آخر شب.در اين نامه مي خواهم چيزهايي را كه در اين مدت از تلويزيون آموخته ام را به تو هم بگويم. اميدوارم كه به داشتن همچين پسري افتخار كني. راستش را بخواهي صبحها وقتي ساعت 8 از خواب بيدار مي شوم تلويزيون را روشن مي كنم و تا ساعت 2بامداد خبري از خاموشي نيست. حالا ببين چه چيزهاي خوبي در اين مدت ياد گرفته ام: -وقتي مي خواهي واقعا ورزش كني تا همه از ورزش كردن تو لذت ببرند،بايد حتما كله ات را از ته بتراشي.آخر اين آقاهه كه صبحها مي آيد و ورزش صبحگاهي انجام مي دهد الان سالهاست كه كچل است و حتي يك تار مو هم در نمي آورد. - پدر جان من موارد پزشكي هم آموخته ام. بايد مواظب باشي وقتي از حمام آمدي بيرون جلوي باد كولر ننشيني.وگر نه سرما مي خوري.پس حتما مراقب خودت باش پدر عزيزم.نكند بيمار شوي. - پدر جان تلويزيون صبح ها برنامه كودك هم پخش مي كند اما من علاقه اي به اين مسخره بازي ها ندارم و اصلا تماشا نمي كنم. - پدر جان راستي مي دانستي كه در سالاد بادمجان و ماهي اگر نمك را قبل از مخلوط كردن سركه و بادمجان به آنها اضافه كني غذا بدرنگ مي شود؟اين را من هم نمي دانستم.همين امروز صبح در برنامه آشپزي ياد گرفتم. - پدر جان خوراك من بخش خبر است. براي همين شبكه خبر را زياد نگاه مي كنم. نمي دانم چرا وقتي مجريان دارند اخبار را مي خوانند من احساس مي كنم كه دماغشان مثل پينوكيو در حال دراز شدن است.من اين را به مادر گفتم،اما او گفت كه تو ديوانه شده اي بچه! اما بخش خبري هم چيزهاي زيادي به من ياد داده. مثلا ياد گرفته ام كه ركود اقتصادي فقط در كشورهاي خارجي رخ مي دهد و امكان ندارد به ايران برسد.مثلا فهميده ام كه در كشورهاي عراق و افغانستان باتلاق هاي بزرگي وجود دارد كه سربازان آمريكايي هر روز داخل آنها گير مي كنند.راستي پدر من نفهميدم صدام و طالبان بد بودند يا آمريكايي ها؟! - اما از بخش خبر كه بگذريم مي رسيم به سريال هاي تلويزيون. پدر جان من عاشق افسانه جومونگم.اشتباه نكن اين اسم يك دختر نيست يعني نه اسمش افسانه است نه فاميلي اش جومونگ.اين اسم يك سريال كره اي است كه الان مدت مديدي است كه دارد از شبكه سوم پخش مي شود.همه را عاشق خودش كرده من هم همينطور.اما پدرجان بگذار رك بگويم من هنوز نفهميده ام جومونگ كدامشان است،آخر اينها همه شبيه به هم هستند! سريال بعدي كه من دوست دارم سريال رستگاران است.هر شب ساعت 11 از شبكه سوم پخش مي شود.من در بين بازيگران اين سريال نقش پونه را بيشتر از همه دوست دارم چون هميشه دزدي مي كند و دختر سالمي نيست!من از نقش خجسته متنفرم چون خيلي بچه مثبت است ديگر اما مي دانم مثل همه فيلمهاي ايراني آخر شوهرش را سالم و سرحال پيدا مي كند و معلوم مي شود كه پولها را هم او ندزديده. اما سريال بعدي سريال مسافران است.اين برنامه تازه شروع شده.من فهميده ام كه عده اي از انسانهاي اطراف ما در حقيقت اصلا انسان نيستند بلكه آدم فضايي اند.تو هم مواظب خودت باش پدر. اما خوب اين آدم فضايي ها اين طور كه در اين سريال نشان داده مي شود خيلي موجودات بي مزه و لوسي هستند.البته آدم هايي هم كه در اين سريال نشان داده مي شوند دست كمي از آنان ندارد.خلاصه اينكه من فكر مي كنم اين برنامه براي گروه سني زير 8سال ساخته شده و به درد من نمي خورد. -اما پدرجان آن بخشي كه من از همه بيشتر آنرا دوست دارم فيلم هاي سينمايي آخر شب و مخصوصا آخر هفته است.من چيزهاي خيلي زياد و جالبي از اين فيلمها ياد گرفته ام.مثلا اينكه مي شود مواد مخدر را در لاستيك ماشين جاسازي كرد يا اينكه اگر مي خواهي كسي را با اسلحه از نزديك بكشي اگر يك بالش روي صورتش بگذاري و بعد به سمت او شليك كني او زياد رنج نمي بيند.يا اينكه هميشه آدم هاي خلافكار آدم هاي بدي نيستند گاهي اوقات هم خوب مي شوند. پدرجان من در اين فيلمها 1نقطه مشترك ديدم.درهمه اين فيلمها بازيگرها يك پودر سفيد رنگ را مصرف مي كنند ، من از مادر پرسيدم كه اين پودر چيست اما او به من جواب نداد. مي شود وقتي جواب نامه ام را دادي بنويسي كه اين پودرها چيست؟به نظرم چيز خوبي است چون برايش پول خيلي زيادي پرداخت مي كنند و البته آدم هاي زيادي را مي كشند. راستي درباره كشتن صحبت كردم و داغ دلم تازه شد.پدر جان اين فيلم ها پر است از آدم كشي.يعني همه انسانها انقدر راحت همديگر را مي كشند؟ من از وقتي اين فيلمها را ديده ام از اصغر آقا بقال سر كوچه هم مي ترسم ، چون او هم يكبار داشت براي يكي از مشتري هايش 1پودر سفيدرنگ داخل كيسه مي ريخت و وزن مي كرد. خلاصه اينكه پدر جان من در اين مدت فهميده ام كه تلويزيون در ايران خيلي چيز خوبي است.آدم كلي چيز ياد مي گيرد.البته هومن مي گفت كه تلويزيون هاي خارجي از اين هم بهتر هستند چون آخر شب ها فيلم هاي خيلي قشنگ 18+ پخش مي كنند. شيطون رفتي اونجا داري حال مي كني ها! سلام ما را هم برسان. دوستدار تو پسر کوچولویت خداحافظ
+
نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان خوشحالم كه مي بينم تونستيم با همكاري دوستان 1 وحدت عجيب بين همه ايجاد كنيم.دنياي مجازي واقعا دنياي عجيبيه. اميدوارم كه هميشه سبز و رها باشيد. اما بريم سر اصل مطلب. اخيرا فكر مي كنم كه 1 سوء تفاهم هايي پيش اومده درباره اسم من. اگه به قسمت بالا و سمت چپ وبلاگم نگاه بندازين مي بينيد كه نوشتم رها يعني چي. من همين جا مي خواستم به همه عزيزان بگم كه من رها هستم اما به اون معنا . نه به هيچ معناي ديگه اي! حتما تعجب مي كنيد و شايدم متوجه نشديد كه منظورم چيه.پس بذاريد رك تر بگم. اسم من رها نيست بلكه اين اسم مستعاره منه. و دليل اينم كه اين اسم رو انتخاب كردم همون توضيحي است كه توي همون قسمت بالا و سمت چپ دادم! يعني بذاريد بازم رك تر بگم ، من دختر نيستم. لطفا منو با خانوما اشتباه نگيريد آقا پسرهای محترم !!! اين توضيحي بود كه بايد هر چه سريعتر داده مي شد. متشكرم پيروز و رها باشيد
+
نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت توسط پویا
|
|
|||||
|
|||||